عشق به جهاد
راوی سکینه السادات غفوری: قبل از شهادت مدت ده روز به مرخصی آمده بودند و هنوز چند روزی نگذشته بود که از طرف سپاه به سراغ ایشان آمدند و گفتند نیاز هست و باید به جبهه بروند و در زمان مجروحیتی که داشتند نذر کرده بودند اگر شفا پیدا کنند گوسفندی قربانی کنند و وقتی این موضوع پیش آمد و می خواستند به جبهه بروند گفتند: بایستی نذرم را ادا کنم به شهید گفتم حالا بروید بعد از اینکه دوباره برگشتید این کار را خواهید کرد ولی ایشان گفتند حتماً باید نذرم را ادا کنم و بلافاصله گوسفندی خریدند و قربانی کردند دخترم وقتی فهمید که پدرش می خواهد به جبهه برود خودش را در آغوش شهید انداخت و گریه کرد و گفت: شما شهید می شوید. ایشان گفتند دخترم دفعه اول نیست که می خواهم به جبهه بروم. مثل اینکه به دخترم الهام شده بود که ایشان شهید می شوند و وقتی می خواستند بروند چند مرتبه برگشتند و با بچه ها خداحافظی کردند در عملیات کربلای 4 ایشان مجروح می شوند و به قرارگاه منتقل می شوند از آنجا با خانه تماس گرفتند و از بچه ها پرسیدند و اصلاً در مورد اینکه مجروح شده اند چیزی نگفتند با شروع عملیات کربلای 5 ایشان دوباره شرکت می کنند و وقتی در خط مقدم نیروها را هدایت می کردند به دنبال اصابت ترکش یک پای ایشان قطع و همچنین خونریزی مغزی می کنند که سبب شهادت ایشان می شود، آمادگی داشتیم چرا که همیشه آرزوی شهادت می کردند و می گفتند: شما بایستی از حضرت زینب (س) الگو بگیرید که چگونه فرزندان امام حسین (ع) را سرپرستی کردند به طور کلی ما را نسبت به این امر آماده کرده بودند.
ثبت دیدگاه