شناسه: 195155

خبر شهادت

یک روز به اتفاق پدرش برای جمع آوری بادامها که رسیده بودند به باغمان رفتیم در هنگام برگشت به محض این که وارد منزل شدیم، دیدیم پسر برادرم که از مشهد آمده بود داخل منزل است. ایشان را در آن لحظه خیلی نگران و مضطرب دیدم، آرام و قرار نداشت به ما گفت:" خیلی سریع آماده شوید تا به مشهد برویم." پرسیدم چرا باید به مشهد برویم؟ مگر چه شده است؟ یک دفعه اشکهایش جاری شد. وقتی علت گریه اش را پرسیدم در جوابم گفت: مرتضی زخمی شده است. گفتم:" اگر زخمی شده که گریه ندارد ان شاء الله خوب می شود. همگی به سمت مشهد حرکت کردیم و حدود سیزده روز در مشهد بودیم تا اینکه مرتضی را آوردند و تشییع کرده و به خاک سپردیم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه