شناسه: 204038

خاطرات سیاسی

به روایت از علی اصغر برازنده : یک روز که فرزندم از تظاهرات به خانه برگشت دیدم رنگش قرمز شده است پرسیدم چه شده محمد جان ؟ گفت: چیز مهمی نیست پدر جان. هنگامی که به طرف ماموران شاه کوکتل مولوتف می انداختم آنها مرا دیدند و دنبالم کردند از بین من و دوستانم فقط توانستند من را بگیرند و مرا به پاسگاه ببرند دوستانم آمدند و پشت درب پاسگاه شعار می دادند اگر محمدرضا را آزادد نکنید پاسگاه را به آتش می کشیم و آنها هم ترسیدند و مرا آزاد کردند ولی هنگامی که مرا به پاسگاه می بردند سه چهار تا از دندانهایم را شکستند ولی باز هم من شاه را فحش می دادم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه