نفوذ و تاثير کلام
راوی محمد یوسفی: سال 62 به جبهه سومار اعزام شدم، چند روزى که آنجابودیم صبحها کوهنوردى مىرفتیم من با این که تا حدودى مسن بودم اما هر روز به اتفاق نیروها کوهنوردى مىرفتیم و در بین راه بعضى از سورههاى کوتاه قرآن را مىخواندم بعد از کوهنوردى نرمش هم مىکردیم و صبحانه مىخوردیم. یک روز به من گفتند: آقاى یوسفى آقاى ساجدى قرار است شما را نگهدارد. پرسیدم ساجدى چه کسى است؟ گفتند: همین آقایى که فرمانده اینجاست و هر روز هم با شما کوهنوردى مىآید. من تعجب کردم که چطور فرمانده قرارگاه با ما ورزش مىآید. آقاى ساجدى مرا صدا زد و به اتاقش رفتم. ایشان به من گفت: حاج آقا بچهها به شما علاقه دارند که با آنها کوهنوردى مىروى خلاصه بچهها شما را دوست دارند و باید بمانى. من گفتم: پسرم سرباز است من نمىتوانم بمانم گرفتارى زیاد دارم. ایشان خیلى اصرار کرد که بمانم و من گفتم: نمىتوانم بمانم. ایشان یک نکتهاى گفتند که تأثیر زیادى روى من گذاشت. گفتند: من که زورى ندارم که شما روحانى را به زور نگه دارم. اما شما اعتقاد دارید که قیامتى هست و من آنجا جلوى شما را مىگیرم و مىگویم من با یک زن جوان و سه بچه قد و نیم قد را گذاشتهام و از اول جنگ به جبهه آمدهام شغلى را که داشتهام رها کردهام و شما با این که مرد مسنى هستى مىگوئید پسرهایم را داماد کردم و دخترهایم را عروس کردم شما نمىمانید. بقدرى این کلام ساجدى در من اثر کرد که به عمرم بجز قرآن و احادیث ائمه چنین تأثیرى را در خود ندیدم. گفتم: حرف حسابى و راست است. و این حرف شما مرا گرفت و مىمانم. حدود سه ماهى ماندم و با ایشان بودم تا این که گفتند: قرار است به جزیره برویم. من گفتم: اگر به جزیره رفتید و خواست عملیاتى انجام شود من هم مىآیم. ایشان رفتند و بعد از چند روزى نامهاى فرستادند و گفته بودند به یوسفى اطلاع دهید که بیاید وقتى به جزیره رفتم با این که هوا گرم بود من این مرد را سر شب در یک پادگان مىدیدم و هنگام سحر در پادگانى دیگر.
ثبت دیدگاه