شناسه: 218354

خبرشهادت 1

زمانیکه من و برادرم به همراه آقاى عبداللهى یکى از همرزمانمان که الان شهید شده‏اند داخل قطار در حال آمدن مرخصى بودیم‏دیدیم آقاى عبداللهى همان طور که دعا زمزمه مى‏کند زاو زار گریه مى‏کند پرسیدم عباس آقا چرا این قدر گریه مى‏کنى گفت: مگر خبر ندارید که عباس شهید شده است تا این حرف را شنیدم شروع به گریه کردن نمودم وقتى رسیدیم سه نفرى به سپاه رفتیم و خبر شهادت محمد را به آنها دادیم و آنها گفتند فعلاً به کسى چیزى نگوئید تا جنازه بیاید وقتى رسیدیم خانه مادرم گفت چرا محمد نیامده گفتم مى‏آید بعد یک روز صبح مادرم گفت من میدانم محمد شهید شده دیشب خواب دیدم که امام )ره( به روستایمانآمد و در حال تقسیم گوشت است به من که رسید کم داد گفتم چرا به من آقاجان این قدر گفت چون یک نفر از شما خانواده کم شده است.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه