خبرشهادت 1
زمانیکه من و برادرم به همراه آقاى عبداللهى یکى از همرزمانمان که الان شهید شدهاند داخل قطار در حال آمدن مرخصى بودیمدیدیم آقاى عبداللهى همان طور که دعا زمزمه مىکند زاو زار گریه مىکند پرسیدم عباس آقا چرا این قدر گریه مىکنى گفت: مگر خبر ندارید که عباس شهید شده است تا این حرف را شنیدم شروع به گریه کردن نمودم وقتى رسیدیم سه نفرى به سپاه رفتیم و خبر شهادت محمد را به آنها دادیم و آنها گفتند فعلاً به کسى چیزى نگوئید تا جنازه بیاید وقتى رسیدیم خانه مادرم گفت چرا محمد نیامده گفتم مىآید بعد یک روز صبح مادرم گفت من میدانم محمد شهید شده دیشب خواب دیدم که امام )ره( به روستایمانآمد و در حال تقسیم گوشت است به من که رسید کم داد گفتم چرا به من آقاجان این قدر گفت چون یک نفر از شما خانواده کم شده است.
ثبت دیدگاه