خواب و روياي شهيد
آقای ملکی در یکی از مرخصی هایش تعریف کرد که:" یک شب قبل از عملیات خواب دیدم که در باغی هستم، گویا باغ متعلق به پسر خاله ام شهید ابراهیم کاظمی بود. نزدیک شهید رفتم، سیبی ازدرخت چید و به من داد. سیب را که خوردم به شهید گفتم: من می خواهم همین جا پیش شما در این باغ بمانم. شهید گفت:" نمی شود، تو باید دوباره به همانجایی که بودی برگردی." گفتم: چرا ؟ گفت:" آمدن به این باغ تذکره می خواهد، البته ناراحت نباش چون دفعة بعد که بیایی به تو تذکره می دهند آن وقت می توانی برای همیشه در این باغ بمانی."
ثبت دیدگاه