خاطرات سیاسی
به روایت از طاهره باقری تشکری : یکروز عباس به مادرم گفت : امروز می خواهیم مجسمه ی شاه را سرنگون کنیم (یکی از روزهای دوران انقلاب بود ) من ومادرم به میدان شهدا رفتیم دیدیم که یک طنابی را به گردن مجسمه انداخته اند و جلو چشمان همه مردم می خواستند آن رابکشند مامانم گفتند : عبای آنقدر جلو نایست ممکن است مجسمه روی شما بیفتد اجتماع مردم باعث شد که دیگر او را درمیان مردم گم کنیم .
ثبت دیدگاه