عشق به جهاد
روزیکه برادر عزیزم محمد مىخواست به جبهه برود در خانه پدرم بنایى مىکردیم و براى محمد خانه مىخواستند پدرم به برادرم گفت: مىخواهى به جبهه بروى برو اما اول بیا خانهات را تمام کنیم بعداً برو و محمد گفت: نه باباجان الان در جبهه به من نیاز است اگر من نروم و دیگران هم مثل من نروند چه کسى باید برود و این جنگ را چه کسى باید اداره کند.
ثبت دیدگاه