شناسه: 263192

عشق به جهاد

روزیکه برادر عزیزم محمد مى‏خواست به جبهه برود در خانه پدرم بنایى مى‏کردیم و براى محمد خانه مى‏خواستند پدرم به برادرم گفت: مى‏خواهى به جبهه بروى برو اما اول بیا خانه‏ات را تمام کنیم بعداً برو و محمد گفت: نه باباجان الان در جبهه به من نیاز است اگر من نروم و دیگران هم مثل من نروند چه کسى باید برود و این جنگ را چه کسى باید اداره کند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه