لحظه و نحوه شهادت
ایشان وابستگى عجیبى به من داشت و بعنوان پیک من بود هر جا مىرفتم مىآمد تا اینکه در عملیات بدر خواستم از بغل جاده بروم تا بطرف دیگرش برسم که رفتم ایشان هم مىخواست بیاید که وسط جاده تیر خورد و فریادش بلند شد که:"آى کجایید لعنتىها؟!" رفتم و او را به زور بغل جاده آوردم تیر به نخاعش خورده بود و فقط مىگفت "کمرم مىسوزد" بهر صورت کنار جاده را با دستهایم و با هرچیزى که بدستم مىرسید شکافتم به اندازهاى که این توى شکاف جا بشود و سپس وى را همانجا گذاشتم و به او گفتم صفدر جان من مىخواهم بروم شما باش تا ما لااقل برویم و دشمن را بزنیم و بعد برمى گردیم و تو را مىبریم! ایشان گفت "حتماً یادت نرود" به جلو رفتم و حدود ساعتهاى 7 تا 8 بود که برگشتم تا براى بچهها مهمات بفرستم و مجروحین و شهداء را جمع کنم که دیدم شهید صفدر همانجا است و داد مىکشد و مىگوید:"مىسوزم آقاى سلیمانى کجایى" وقتى که صدایش را شنیدم واقعاً گریهام گرفت خیلى زجر مىکشید. بالاى سرش رفتم و به وى گفتم: چیه؟ گفت: "مىدانى که من چه زجرى از دیشب کشیدهام؟!" من خیلى از زجر کشیدن او سوختم از اینکه نتوانستم برایش کارى بکنم. خلاصه بالاجبار از ایشان جدا شدم و او را به دو نفر از برادرها دادم تا ببرند اما او بالاخره در شیراز به شهادت رسید.
ثبت دیدگاه