شناسه: 286366

لحظه و نحوه شهادت

ایشان وابستگى عجیبى به من داشت و بعنوان پیک من بود هر جا مى‏رفتم مى‏آمد تا اینکه در عملیات بدر خواستم از بغل جاده بروم تا بطرف دیگرش برسم که رفتم ایشان هم مى‏خواست بیاید که وسط جاده تیر خورد و فریادش بلند شد که:"آى کجایید لعنتى‏ها؟!" رفتم و او را به زور بغل جاده آوردم تیر به نخاعش خورده بود و فقط مى‏گفت "کمرم مى‏سوزد" بهر صورت کنار جاده را با دستهایم و با هرچیزى که بدستم مى‏رسید شکافتم به اندازه‏اى که این توى شکاف جا بشود و سپس وى را همانجا گذاشتم و به او گفتم صفدر جان من مى‏خواهم بروم شما باش تا ما لااقل برویم و دشمن را بزنیم و بعد برمى گردیم و تو را مى‏بریم! ایشان گفت "حتماً یادت نرود" به جلو رفتم و حدود ساعتهاى 7 تا 8 بود که برگشتم تا براى بچه‏ها مهمات بفرستم و مجروحین و شهداء را جمع کنم که دیدم شهید صفدر همانجا است و داد مى‏کشد و مى‏گوید:"مى‏سوزم آقاى سلیمانى کجایى" وقتى که صدایش را شنیدم واقعاً گریه‏ام گرفت خیلى زجر مى‏کشید. بالاى سرش رفتم و به وى گفتم: چیه؟ گفت: "مى‏دانى که من چه زجرى از دیشب کشیده‏ام؟!" من خیلى از زجر کشیدن او سوختم از اینکه نتوانستم برایش کارى بکنم. خلاصه بالاجبار از ایشان جدا شدم و او را به دو نفر از برادرها دادم تا ببرند اما او بالاخره در شیراز به شهادت رسید.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه