شهید مدافع حرم مهدی حیدری، متولد بیست و هشتم بهمن سال 1363 در قروه همدان، دارای کمربند مشکی جودو، خادم حرم حضرت عبدالعظیم حسنی(ع)، مربی دفاعشخصی و از همه مهمتر جوانی که با داشتن همسر و یک پسر از همه تعلقات دنیوی گذشت و بیست و یکم دی سال 94 در خان طومان سوریه به شهادت رسید. او نیز از شهیدانی بود که شهادتش را چند روز قبل، پیشبینی کرده بود. یکی از همرزمان شهید حیدری در مصاحبه با کیهان گفته بود: «یک روز قبل از اعزام با من تماس گرفت و گفت خانه هستی، میخواهم بیایم ببینمت. ماشینش و یک وصیتنامه به من داد و رفت. من به او گفتم خودت سالم برمیگردی و وصیتنامه را به خودت میدهم. از من خواست وصیتنامه را به مسئول نمایندگی ولی فقیه در قرارگاه خاتم(ص) بدهم. این سخن او خیلی مرا ترساند که نکند مهدی شهید شود. طولی نکشید که همسرش با من تماس گرفت که مهدی چند روزی است تماس نگرفته و ابزار نگرانی کرد. تا اینکه در حرم امام(ره) بودم که به من اطلاع دادند مهدی شهید شده است.» در وصیت نامه شهید مدافع حرم مهدی حیدری آمده است: «خلوص در عمل تنها چارهساز است ای عاشقان اباعبدالله الحسین(ع) بایستی محتوای فرامین امام خمینی(ره) و رهبر عزیزمان امام خامنهای (حفظهالله) را درک و عمل نماییم، بصیرت داشته باشیم تا بلکه قدری از تکلیف خود بابت شکرگذاری به جای آورده باشیم بیطرفی در دعوای حق و باطل معنا ندارد و باید در مقابل باطل ایستاد.»
تصاویر
زندگینامه
وصیت نامه
خاطره
دلنوشته ها
بمنظور درج دلنوشته می بایست ابتدا در سایت ثبت نام بفرمایید.
دست نوشته ها
دلنوشته همسر شهید
بسم ربالشهدا والصدیقین
برای سردار دلها مینویسم و یقین دارم که قبل از اینکه قلم بر برگه بتازد او میخواند چراکه شهدا زندهاند و بر همه چیز آگاه.
سلام بر آن کسی که حتی اسمش رعشه بر دل دشمنان ملعون داعشی میانداخت.
میخواهم مرثیه بنویسم، روضه بخوانم، خون بگریم اما مثل همیشه بغضم را قبل از نمایان شدن اشکم، دوباره فرو میبرم در سینه؛ همانجا که صندوقچه تمامی غصهها و غمهاست و همانجا نگهاش میدارم.
به تقویم نگاه میکنم، 13 دی، مضطرب میشوم حساب روزها و ماه را از کف میدهم و یکهو میروم به آن روزی که محمد مهدی را در کنار شما دیدم. عجیب حالی داشتم آن روز و محمد نیز. غم بود آن روز، غصه زیاد داشتم آن روز، داغ همسرم قلبم را میفشرد ولی آن روز انگار مرهم زخمهایمان را پیدا کرده بودیم.
حاج قاسم تو با خود چه داشتی که صورتت پر از نور خدا و لبخندت پر از آرامش امن الهی بود؟ و اصلاً چرا آدمی از این جنس میباید در این دنیای دون بماند؟ که دلم نهیب میزند که خدا گلچین است. اصلاً میدانید حاجی، بعضیها جنس خاک وجودیشان این دنیایی نیست و باید هرچه زودتر بازگردند به همان عرشی که از آنجا آمده بودند.
دستان کوچکی اشکهایم را پاک میکنند، به خودم میآیم و میبینم دور تاریخ 13 دی را از قبل یک خط قرمز بزرگ کشیدهام، قرمز به رنگ خون. آخر حاجی خون شد دل ما آن روز. آخر حاجی آن روز یکبار دیگر محمد مهدی من یتیم شد.
به عکس مهدی خیره میشوم و همانطور که پسرم را بغل کردهام باچشمهایم با مهدی حرف میزنم. مهدی جان ببخشید که اشکهایم سرازیر شد، میدانم که قول دادهام به تو. اما بگذار یکبار هم که شده حتی شده لحظهای بدقول شوم. دلم آرام نمیگرفت مهدی جان. اما دلت شور نزند، یاد گرفتهام چطور درستش کنم.
محمدمهدی جان، پسرگلم باز این آلرژی کار دستم داده الانهاست که خوب شوم. لبخندی میزنم به وسعت غمهای دلم، بزرگ، طولانی و ممتد.
صدای زنگ در میآید. پیک است، قاب عکس سفارشیام را آوردهاند. رو میکنم به پسرکم و با غروری که بعد از نگاه کردن به عکس مهدیام پیدا کردم ، به محمد میگویم: مرد خانهام لطفا برو دم در و بسته را بگیر. ( مهدی جان چقدر خوب که پسرمان مثل خودت اینقدر خوب است.) سریع میرود و بسته را میگیرد. بسته را که باز میکنم چشمهای دوتایمان برق میزند، عجب عکس سفارشی خوبی شده.
میروم در کنار عکست، بهترین جا را انتخاب میکنم و با ظرافت خاصی قاب عکس حاج قاسم را نصب میکنم.
محمد میخندد و میگوید مامان چقدر این دوقاب عکس کنار هم قشنگ است و خدا میداند چه آرامشی میگیرم بعد از دیدن عکسها و خندههای پسرم. دستانش را در دست میگیرم و به او میگویم جان مادر، دلم میخواهد تو ادامه دهندهی راهشان باشی و از لبخند محمد مهدی قصه را تا آخر میخوانم.