https://shohada.org/fa/shahid/content/178681
شناسه خبر: 178681
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۸:۰۲
خاطره شماره 27 - شهید خلیل الله بهاری
همسرشهید: اوهم درخانه بافرزندان وهمسروهم دربيرون خيلي خوب بود،وقتي منزل بودنددرکارهاي خانه به من کمک مي کردند،غذادرست مي کردوازبچه هانگهداري مي کرد.او امام راخيلي دوست داشت ووقت گرفته بود که ماراهم به ديدن امام(ره)ببردکه قسمت نشد.
به علت اينکه تمام وقت،ايشان درجبهه بودندورفت وآمدبرايشان سخت بود،پسرکوچکم40روزه بود که به اروميه کوچ کرديم،هرچه اطرافيان گفتند:(به غربت نرويد)من گفتم:هرجا همسرم باشدمي روم،هيچ چيزي راباخودمان نبرده بوديم،وقتي به تيپ آنجا رسيديم به شهيد بهاري گفتند:(چرانگفتيد ماشين بفرستيم شما رابياورد؟)گفت:(من هيچ چيزي نداشتم فقط يک سفره داشتم که جمع کردم وآوردم.)
اوهيچ وقت به ما نگفته بود که چه مسئوليتي داردتازه به اروميه رفته بوديم، يک روزگفتند:(آقاي بهاري چه کاره است؟)گفتم:نمي دانم وقتي ايشان برگشت،گفتم:شما چه کاره هستيد ازمن شغل شما راپرسيدند؟گفتند:(بگوييد
بسيجي است.)فرداي آن روزوقتي ازمن دوباره سوال کردندگفتم:بسيجي است،گفتند:(به بسيجيها که خانه سازماني نمي دهند!)وبعدازشهادت وقتي شهيدکاوه درمراسم ايشان صحبت مي کردمتوجه شدم که فرمانده ي گردان بوده است.بعدازگذشت10روزکه دراروميه بوديم،شهيد بهاري يک جلسه دراهوازباآقاي محسن رضايي داشتندوبه اهوازرفتندوبعداز10روزبرگشتند،ما6ماه درخانه هاي سازماني اروميه بوديم که اوبه شهادت رسيد.آخرين باري که شهيدبهاري به منطقه مي رفتند،گفتند:(ديشب خواب ديدم يک جلسه اي بودکه امام(ره)به من گفتندفلاني وفلاني رفتندشما هم زودپوتين هايتان رابپوشيدوبرويد)همان شب او ودوستانش مراسم حنابندان داشتند وصبح که مي رفتندپلاکشان راجاگذاشته بودند،من ازطبقه ي پنجم به اواشاره کردم پلاک شما جا مانده است،گفتند:(اشکال ندارديک پلاک ديگر دارم)اورفت،بعدازيک هفته زنگ زدوگفت:(مي خواستم به مرخصي بيايم ولي درمنطقه اعلاميه پخش کرده اندکه مي خواهندشهرهارابگيرندبنابراين نمي توانم بيايم)بعدازآن هم به شهادت رسيدند.