https://shohada.org/fa/shahid/content/179897
شناسه خبر: 179897
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۸:۱۷
خاطرات جنگی
به روایت از علی عمرانی : به یاد دارم هنگام غروب بود که برادر بخارائی مسئول محور بودند گفتند: خاکریز را بشکافید و بروید جلو ، گفتم : دم غروب است و عراقیها دید زیادی دارند روی ما ، ایشان گفتند : شما خاکریز را بشکافید به آن زیاد کار نداشته باشید و ما هم اطاعت امرکردیم و همان کار را انجام دادیم . بعد من به همراه شهید برادر باقری سوار موتور شدیم و به جلو رفتیم ، موتور ما تلر بود و شهید باقری راننده و من هم پشت سر آشیان سوار بودم. وقتی به راه افتادیم داخل کانال کلاهی مثل کلاه خودمان از دور معلوم شد ، بعد به آقای باقری گفتم : نگردار عراقیها آمدند . گفت : کجایند. گفتم : داخل کانال هستند . گفت : نه بابا آنها ایرانی هستند ، گفتم باقری نگه دار واقعا عراقی هستند، موتور را نگه داشت، ما خودمان را کشیدیم داخل کانال که عراقیها ترسیدند و تصمیم گرفتند که خودشان را اسیر کنند . ماآنها را به اسارت گرفتیم و اسلحه شان را به گردنشان آویختیم و شهید باقری هم یک آرپی چی که مال یک سروان عراقی بود را برداشت و آنها را به پشت خاکریز به عقب آوردیم.