https://shohada.org/fa/shahid/content/181114
شناسه خبر: 181114
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۸:۳۲
خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی اسدالله ذقنی: یادم هست بعد از شهادت برادرم سیدمحمدهاشم هر هفته با مادرم به مزار ایشان می رفتیم و فاتحه ای برای شادی روحش می خواندیم یک سری بخاطر مریضی که مادرم داشت چند هفته نتوانستیم به سر مزار او برویم . یک شب در خواب دیدم که در یک باغ بزرگ و زیبا و پر از درختان میوه و گلهای رنگارنگ هستم در آن لحظه محمدهاشم را دیدم که در وسط گلها روی سبزه ها سجاده اش را پهن کرده و مشغول خواندن نماز است . با یک حالت دلتنگی عجیبی به او نزدیک شدم و مثل بچه های کوچک به صورت او دست می کشیدم و به او گفتم داداش به خاطر مریضی مادر چند وقت است که نتوانستیم به بهشت رضا برویم. بیا و ما را به آن جا ببر. ایشان گفتند خواهر جان غصه نخور صبر کن تا نمازم تمام شود شما را به آنجا می برم تا این جمله را گفت آنقدر خوشحال شده بودم که سر از پا نمی شناختم و در کنارش نشستم تا نمازش تمام شود وقتی نمازش تمام شد راه افتاد و من هم به دنبال او حرکت کردم تا این که به خانه ی زیبا و مجلل رسیدیم که در وسط همان باغ بود رو به من کرد و گفت: این جا بهشت رضا است و این خانه که می بینی آرامگاه من است. در آن لحظه از خواب بیدار شدم.