https://shohada.org/fa/shahid/content/181758
شناسه خبر: 181758
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۸:۴۰
عشق به جهاد 4
به یاد دارم روزی که محمد علی می خواست عازم جبهه شود من همراهش به سپاه رفتم و به مسئول سپاه گفتم : برادر تو را بخدا نگذارید این جوان به جبهه برود او تازه با دختر من ازدواج کرده است و من به غیر از این دخترو داماد کسی را ندارم و من بدون ایشان دق می کنم ودخترم هم بی صاحب می شود ایشان گفتند : ما کاره ای نیستیم خودش خواسته که آمده و ما کسی را به اجبار به جبهه نمی فرستیم درهمان موقع محمد علی به منزل برگشت و به داخل اتاق رفت و درب را از رویش بست وقتی پشت سرش رفتم دیدم ایشان گریه می کند گفتم ک پسر جان چرا گریه می کنی ؟ گفت : مادرجان الان کشور به ما احتیاج دارد و اگر شما نگذارید بروم روز قیامت پیش بی بی فاطمه زهرا (س) از شما شکایت می کنم و من به محض شنیدن این جمله دیگر مانعش نشدم و رضایت دادم که خودش تصمیم بگیرد و به جبهه برود .