https://shohada.org/fa/shahid/content/182220

شناسه خبر: 182220
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۸:۴۷

خاطرات سیاسی 2

به روایت از قاسم اکبران : در زمان شکوفای انقلاب یک شب در مسجد جلسه ای داشتیم که تا ساعت 12 طول کشید وناصر نیز با من بود . موقع بازگشت افسری به ما ایست داد و گفت : شما از کجا می آیید ؟ گفتیم : از مسجد . اما حرف ما را قبول نکرد و یک سیلی به من زد که گوشم از همان موقع آسیب دید و سنگین شد . پسرم گفت : بابا اگر خدا بخواهد کشیده ای که به شما زد جبران می کنم . گفتم: اینها مسلح هستند ما با اینها نمی توانیم در گیر شویم . گفت : انشاءا... خواهید دید .