https://shohada.org/fa/shahid/content/182655
شناسه خبر: 182655
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۸:۵۱
خاطره شماره 35 - شهید ابوالفضل اعتدالی مشهد
یادم می آید آخرین دفعه ای که هم دور هم جمع شده بودیم من به ابوالفضل پیشنهاد کردم بیا باهم کشتی بگیریم وایشان هم رشدش خیلی خوب بود ومن تمام تلاشم را کرده که بخاطر اینکه برادر بزرگترم شکست نخورم واو هم جدی گرفته بود ودر آن لحظه خواست پشت مرا به زمین بزند شل کرد و حاضر شد که خودش ضربه بخورد ومن متوجه شدم که با یک فشار بیشتر می توانست پشت مرا بخواباند ولی این کار را نکرد و من گفتم : ابوالفضل جداً خیلی مردی گفت : داداش ما جوانیم .در حالی که پدر و مادر و همسر من و همسر ایشان هم آنجا حضور داشتند و گفت : داداش شما پیروز شدی.