https://shohada.org/fa/shahid/content/182672

شناسه خبر: 182672
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۸:۵۱

پیش بینی شهادت 2

آخرین دفعه که بوالفضل می خواست عازم جبهه شود برای خداحافظی نزد ما آمد و صورتم را بوسید و بعد پیشانی ام را بوسید. گفتم: چرا پیشانی ام را می بوسی؟ گفتک برای اینکه ایندفعه که به جبهه بروم شهید می شوم و دیگه نمی توانم شما را ببوسم بعد با تمام افراد خانواده خداحافظی کرد و مادربزرگش هم منزل ما بود گفت: مادر بزرگ کجاست؟ گفتم: خوابیده و رفت مادربزرگش را بیدار کرد و گفت: بلند شوید که من می خواهم به جبهه بروم من این دفعه شهید می شوم شما گرفتی خوابیدی. مادربزرگش را شروع کرد به گریه کردن و ایشان رفت و با مادربزرگش شروع کرد به شوخی کردن او را نوازش کردن و تا مادربزرگش نخندید ایشان را ول نکرد بعد گفت: مادربزرگ، چون من می خواهم به جبهه بروم شما باید شاد باشید. مادر بزرگش گفتک برای چه؟ گفت: برای اینکه اگر شما شادی کنی و من بروم شهید شوم شما در ثواب من شریک هستید و این آخرین دیداری بود که ما با ابوالفضل داشتیم.