https://shohada.org/fa/shahid/content/182781
شناسه خبر: 182781
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۸:۵۲
فکاهی و شوخ طبعی
به روایت از قنبر اصغری : در سال 65 مسئول تأمین و نگهداری تبپ بیست و یک امام رضا(ع) بودم. یک روز مسئولمان به من گفت: حاج آقا اصغری ماشین را حاضر کنید می خواهیم به ایلام برویم. به ایلام رفتیم و پس از چند روز به آشیانه به اهواز برگشتیم. روز دوم ماه رمضان بود که علی اکبر به آشیانه آمد. نزدیک ظهر آقای قادری به من تلفن زد و گفت: حاج آقا به اکبر آقا بگویید بیاید نمازخانه چون بچه ها منتظر ایشان هستند. گفتم: چشم. معملاً هر ده روز یک بار بیشتر یا کمتر علی اکبر با اینجا می آمد و پیش نماز می شد و مجتبی رهبری هم مکبر می شد. انگشتر علی اکبر دست آقای رهبری بود. علی اکبر به رهبری گفت: آقای رهبری اگر همان انگشتر من را بدهی بد نیست. چون عراقی ها ممکن است برای همسن انگشتر انگشت نازنینت را ببرند. رهبری گفت: اکبر جان دست من را هم ببرند مثل این است که دست تو را بریده اند. بچه جان در این جور مواقع صبر ما بیشتر است. علی اکبر گفت: حالا بچه هم شدیم. خودت که از من بچه تری چون من دو تا بچه دارم و شما هنوز خانمت را عقد کرده ای و اگر عمری باشد هنوز حالا می خواهی زندگی مشترکت را شروع کنی و انگشترش را گرفت.