https://shohada.org/fa/shahid/content/182794

شناسه خبر: 182794
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۸:۵۲

عشق به جهاد 2

به روایت از صدیقه رضازاده : آخرین باری که علی اکبر می خواست به جبهه برود پدرش هم عازم جبهه بود. آقای رهبری که یکی از دوستان نزدیک علی اکبر بود، تلفن زد و قرار گذاشتن که در تاریخ مشخصی با هم به جبهه بروند. اتفاقاً در همان روز شوهر عمة علی اکبر در منزلمان بودند، و همان روز می خواست به جبهه برود و علی اکبر هم قرار بود چند روز بعد به جبهه برود و چند روزی به زایمان خانم علی اکبر بیشتر نمانده بود من با رفتن علی اکبر به جبهه موافق نبودم. شوهر عمة علی اکبر از من سؤال کرد: چرا ناراحتید؟ قضیه را برای او گفتم. علی اکبر صدای من را شنیده بود. آمد و دو زانو جلویم نشست و گفت: پدر که به جبهه می رود، وظیفه اش است. من هم که می خواهم بروم وظیفه ام است و شما هم باید مثل کوه مقاوم و استوار باشید و الحمدلله خودتان هم کار زن و هم کار مرد را می توانید انجام دهید و فامیل ها هم هستند و راه بیمارستان هم نزدیک است و مهمتر از همه این نهال نوپا به خون من و امثال من احتیاج دارد. گفتم: پدرت که امروز یا فردا می خواهد برود، پس شما صبر کن بعد از این که خانمت زایمان کرد به جبهه برو. گفت: انشاء الله این مشکل هم حل می شود. سه یا چهار روز پس از این که خانمش زایمان کرد به جبهه رفت.