https://shohada.org/fa/shahid/content/183227
شناسه خبر: 183227
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۸:۵۷
عشق به جهاد 2
به روایت از سید محمد حسینی : در سال 62 بود یک روز به من گفت : مادر دلت را محکم کن من می خواهم بروم به جبهه گفتم: مادر جان تو همیشه می گویی می خواهم بروم مگر تنها با رفتن تو جبهه پر از نیرو می شود و تنها تو باید بروی گفت : همه باید بروند اسلام در خطر است جبهه ها به نیروی بیشتری احتیاج دارد. گفتم : تو سهمت را رفته ای بعد ار آن چیزی نگفت همانطوریکه که داشتیم چای می خوردیم قندان را خالی کرد و گفت : مادر ببین قندان خالی است گفتم : خوب قندان را تو خالی کردی بعد یکی یکی قندها را برداشت تا اینکه قندان پر شد گفت : بببین قندان پر شد. گفتم : خوب قندان را تو پر کردی . گفت : جبهه هم این چنین است از هر خانه ای که یک نفر به طرف جبهه ها برود جبهه هم پر از نیرو می شود واگر هیچ کس نرود و بگویید چرا؟ این جبهه خالی از نیرو خواهد شد دیگرچیزی نگفتیم و مانع رفتنش نشدم و تا توانست مرا با این حرکت قانع کند و به من درسی آموخت که هیچگاه فراموش نمی کنم.