https://shohada.org/fa/shahid/content/183228
شناسه خبر: 183228
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۸:۵۷
اعتقاد به ولایت
به روایت قدیر نعمتی گل : ...و ادامه داد مگر این شعر را نشنیده ای که می گوید : در راه خدا تن به خطر باید داد در مقدم انقلاب سر باید داد آن شیرزنی که شوهرش گشت شهید می گفت در این راه پسر باید داد. مگر نشنیدید که پسر خود امام عزیزمان فرمود : اینها عیال خدا هستند و محبوب خدا . گفتم حاجی احسنت عجب ذهنی داری خوب شعرها را به یاد داری و خوب سخنان امام را از یاد نبرده ای . گفت: ذهن خوبی که ندارم ، اما خدارا شاهد و ناظر می گیرم بقدری به امام علاقمندم که برای اطاعت از فرمانش آنقدر در جبهه می مانم و می جنگم تا کشته شوم و اگر شهادت نصیبم شد آنانکه پیرو خط امام نیستند و به ولایت او اعتقاد ندارند نباید بر جنازه من حاضر شوند . اما امیدوارم خون شهدا آنان را نیز متحول سازد و به رحمت الهی نزدیکشان گرداند . گفت: فلانی بگذریم. اگر ممکن است به گردان ما بیا . گفتم : مگر فرقی هم دارد گفت: نه هرکجا کار کنیم برای خداست اما دوست دارم با هم باشیم . گفتم: بسیار خوب اگر فرماندهی موافقت کند حرفی نیست . با لحنی متین و محبت آمیز فرمود: امیدوارم موفق شوی از همدیگر خداحافظی کرده به طرف گردان خودمان به راه افتادم . با توجه به اینکه مأموریتم به پایان رسیده بود به هر طریقی بود موفق شدم خودم را به گردان عبدا... انتقال دهم. به خدمت حاجی رسیدم . حاجی هنوز حالم را نپرسیده بود گفت: فلانی اول بگو ببینم چکارکردی . چون ما همیشه با هم شوخی داشتیم و از صمیمیت خاصی برخوردار بودیم ، گفتم : نشد بابا . گفت: شوخی می کنی ، گفتم : مرگ صدام شوخی نمی کنم . دارم میر وم شهرستان اگر نامه و یا سفارشی داری زود باش که وقت تنگ است . قلم و کاغذ از جیبش در آورد و شروع به نوشتن نامه کرد و چهره اش مقداری در هم شده بود بنده برگه انتقالی را از جیب در آورده پیش رویش قرار دادم گفتم: حاجی روی این برگه بنویس حاجی با مشاهده برگه قلم و کاغذ را پرت کرد و من را در آغوش گرفته و گفت: بخدا خیلی خوشحالم از اینکه شما را در این گردان می بینم ، اما من گفتم : اما چی . گفت: حالا باید یکی از ما آرپی چی زن و دیگری کمک گردد ، هردو موافقت نموده چند روزی را گذراندیم . تا اینکه یکی از روزها حاجی را برای فرماندهی دسته احضار کردند و او شد فرمانده دسته و آرپی جی اش را تحویل من داد و من نیز اسلحه کلاش تاشویی که داشتم را تحویل او دادم ، روز بعد او را به عنوان مسئول دسته به بچه ها معرفی نمودند . بچه های دسته با توجه به علاقه ای که به او داشتند او را بغل کرده بوسیدند او با اکثر برادران گردان صمیمی بود بعد از ظهر همان روز جهت گرفتن عکس به اتفاق چند تن از دوستان به گوشه ای از قرارگاه رفتیم . همگی همدیگر را تعارف می کردیم که یک مرتبه دستم را گرفت، اول از ما دو نفر عکس بگیرید که نمایانگر عکس شهدا باشد . گفتم: حاجی من که لیاقتش را ندارم منهم روی لباسم نوشته ام ورود تیر و ترکش ممنوع . گفت شکسته نفسی نکن بیا مرد و مردانه هردو قول بدهیم هریک از ما شهید شد دیگری را شفاعت نماید . گفتم : مرد و قولش . قبول کردم . در حال صحبت بودیم که یکی از بچه ها صدا زد بچه ها حنا ، حنا بدوید از حنا بندان عقب نمانید. گفت : فلانی حنا ، حنای دامادی است و این حنا بوی خوش عملیات می دهد همگی به طرف سطل حنا رفته حنا به دست همدیگر می مالیدیم . حاجی رو به من کرد و آرام گفت : من دست همت آبادی را می گیرم تو ترتیب حنا بندان را بده ، همت آبادی یکی از همرزمان کهن سال ولی دل زنده بود که همیشه ذکر و دعایش شهادت بود ، بعضی از اوقات هم ادعا می کرد امام منتظران را در جبهه مشاهده کرده است . حاجی از پشت دستان پیر کنهسال را گرفته ، محکم نگه داشته و من هم سر و صورت ایشان را پر از حنا نموده و به همان حال چند دقیقه ای نگهش داشتم . او مداوم می خندید و می گفت : آقا بنده قبول دارم خودم داماد هستم ولم کنید . دوستان اطراف ما که نظاره گر جریان بودند همه غرق در سرور و شادی بودند که یک مرتبه صدای غرش پدافند زمین به هوای رزمندگان به صدا در آمد . تعداد زیادی از خفاشان مهاجم عراقی بودند که به آسمان اهواز تجاوز کرده چند نقطه شهر را به آتش کشیدند که دود حاصل از انفجار از چند کیلومتری شهر نمایان بود. گفتم: حاجی ببین لعنتی ها چطور بمب بر سر مردم بی گناه می ریزند ، چطور بچه های معصوم را قلع و قم می کنند . گفت: خدا عذاب این نوکران آمریکایی را زیاد کند . این جنایتها مال آنها است . ولی بدبختها کور خوانده اند ، آنها باید بدانند که ما برای همیشه بیدار و هوشیاریم و علیه آنان تا خون در رگهای ما جاری است مبارزه می کنیم . امام عزیز پشتیبان ماست و از ما حمایت می کند و در برابر این ظالمان شرور و از خدا بی خبر می ایستد و مردانه فریاد می زند : آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند . باشه که انشاءا... رزمندگان درس عبرتی به آنها بدهند و به آنها بفهمانند که کشتن مردم بی گناه شجاعت نیست بلکه شجاعت در میدان نبرد مشخص می شود ، خوشبختانه در شب بعد رزمندگان لشکر توحید عملیات موفقیت آمیزی را بر پیکر پوسیده صدامیان وارد آوردند که فتوحاتشان از طریق بلندگوهای قرارگاه پخش می شد . بچه ها از شادی در پوست خود نمی گنجیدند ، همگی اشک شوق می ریختند و جهت کمک رساندن به همرزمانشان اعلام آمادگی می کردند ، عملیات با موفقیت به پایان رسید ، اما چند روزی نگذشته بود که خبر از عملیات دیگری در فضای قرارگاه پیچید. 65/10/17 بود ، همگی به داخل یکی از خیمه ها رفته ، دعای توسل برگذار کردیم . یکی از برادران نوحه و مرثیه اباعبدا... الحسین را می خواند بقیه جواب می دادند . فضایی روحانی داخل خیمه حاکم بود ، صدای یاحسین ، یا زهرای بچه ها گوش فلک راکر می کرد ، بچه ها با عشق شهادت اشک شوق می ریختند و حاجی سخت مشغول راز و نیاز با معبود خود بود ، قطرات درشت اشک از گونه هایش جاری بود و با سوز عجیبی زمزمه می کرد . خدایا قبول کن . خدایا ما عاشق تویم . ما عاشق اهل بیت هستیم ، همه عاشق شهادتیم . تمامی عزیزان اشک می ریختند . در پایان از طرف فرماندهی نقش عملیات را به گوشه ای از چادر زدند و همگی بچه ها را توجیه کردند . همه از خوشحالی همدیگر را می بوسیدند ، همه تقاضای شفاعت می کردند . حاجی از گوشه ای از چادر که با هم نشسته بودیم بلند شد ، و با فرستادن صلوات بر محمد(ص) و خاندانش رزمندگان را وادار به سکوت نمود و به بچه ها گفت : برادرانم استغفار و دعا را از یاد نبرید که بهترین دوا است ، برای تسکین بدترین دردها است . همیشه به یاد خدا باشید و در راه او قدم بردارید . مردانه بجنگید و هراس بر دل راه ندهید (وجعلنا) را بخوانید و بر دشمن حمله ور شوید . صبح روز بعد همگی ساکها را تحویل انبار داده و رسید دریافت کردیم ولی شهید بزرگوار از اینکه آگاه به شهادتش بود ، رسید ساکش را نگرفت . در گوشه ای مشغول قرائت وصیت نامه اش بود . گفتم : حاجی چطور است که وصیتنامه هایمان را بر روی نوار ضبط کنیم . بنده نواری که با خود داشتم را از جیبم در آوردم ، گفتیم و قرار گذاشتیم هریک از ما به شهادت برسد در اسرع وقت نوار را در سر مزار او بگذاریم تا دوست و دشمن از هدفمان آگاه شوند . به گوشه یکی از خیمه های خالی گردان رفتیم با تعارف زیاد اول من وصیت خود را ضبط کردم سپس شهید نوبتش شد نشسته و گوش به وصیت او دادم تمام کلامش جلب ایزدمنان و ادامه راه شهدا بود خورشید کم کم غروب می کرد همگی جهت اعزام به منطقه عملیاتی سوار بر تریلی کانتیردار شدیم و به طرف شهر خون و قیام خرمشهر حرکت کردیم .