https://shohada.org/fa/shahid/content/183919

شناسه خبر: 183919
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۹:۰۶

عشق به جهاد

یک روز بعد از اینکه کار کشاورزی در زمین تمام شد من و پدرش رفتیم تا وضو بگیریم و برای نماز جماعت آماده شویم. علی رو به من کرد و گفت: مادرجان حالا که تمام کارهای کشاورزی تمام شده است و دیگر مشکلی ندارید پس اجازه بدهید من به جبهه بروم. من گفتم: نه، مادر جان الان برادر دیگر تو به همراه دامادمان در جبهه هستند، بگذار حداقل یکی از آنها بیاید بعد شما برو. علی ناراحت شد و گفت: مادرجان هر کس برای انجام وظیفة خودش می رود. من هم باید دین خود را ادا کنم وقتی دیدم که خیلی اصرار می کند گفتم: باشد با خدا مشورت کنم و استخاره بگیرم بعد جواب تو را می دهم. او هم خوشحال شد مثل اینکه پیشاپیش می دانست که جواب استخاره چه می آید. وقتی استخاره گرفتم خوب آمد و او خیلی خوشحال همان شب رفت مسجد و نام خود را برای رفتن نوشت