https://shohada.org/fa/shahid/content/184567
شناسه خبر: 184567
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۹:۱۴
تولد و کودکي
راوی عبدالله احمد آبادی: یادم هست گله ی گوسفند داشتیم و آن ها را نوبتی به چرا می بردیم ، روزی که نوبت به ما رسید فرزندم محمد مهدی برای چوپانی به صحرا رفت هوا تاریک شد که من پیشش رفتم چون خسته بود به او گفتم بخواب و من گوسفندان را کمی از آن جایی که او خوابیده بود دور کردم و او را بیدار نکردم . نیمه شب بود که از خواب بیدار شد و کنارم آمد بدون این که سلام کند و گفت: پدر ، شهیدان روز قیامت چند نفر را شفاعت می کنند گفتم : نمی دانم در روایت است بعضی می گویند هفتاد هزار تومان من حرفش را جدی نگرفتم برای این که هفت سال بیشتر نداشت و دوم این که در آن زمان نه جنگ بود نه شهادت.