https://shohada.org/fa/shahid/content/185021
شناسه خبر: 185021
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۹:۱۹
خاطره شماره 11 - شهید سیدعلی ابراهیمی
راوی حسین ظریفی: چند روز قبل از شروع عملیات قادر 2، بحث انتقال نیروهای گردان از پادگان شهید بروجردی به نطقه مشخص شده ای در منطقه مطرح شد. می بایست یک شب زودتر از شب عملیات نیروها در منطقة مورد نظر مستقر شده و استراحت می کردند تا شب بعد با آمادگی کامل وارد عمل شوند. نیروها برای حرکت لحظه شماری می کردند. بالاخره دستور رسید که از پادگان به طرف منطقه حرکت کنید. با فرمان برادر ابراهیمی همه آماده شده و با همان امکانات اندک به راه افتادیم. مسیرها را تا جایی که وسیلة نقلیه امکان تردد داشت شناسایی کرده بودیم. تا انتهای مسیر که ماشین می توانست تردد کند نیروها را تا آنجا بردیم و از آن نقطه به بعد بایستی از قاطر و اسب و الاغ جهت انتقال امکانات استفاده می کردیم. موانع را یکی پس از دیگری پشت سر گذاشته و به نقطة رهایی رسیدیم. به نیروها جهت استراحت دستور توقف داده شده تقویم شهریور ماه را نشان می داد، امّا هوای سرد آنجا خلاف این را نشان می داد. تقریباً در نقطة صفر مرزری مستقر بودیم و هوا به اندازه ای سرد بود که اگر ساعت 10، 11 صبح می خواستیم بخوانیم، حتماً باید دو تا پتو روی خودمان می انداختیم. همه از این وضعیت تعجب کرده بودند. چون در جنوب اصلاً چنین وضعیتی نبود و از طرفی چون امکانات محدودی را همراه خود آورده بودیم، تحمل این وضعیت خیلی سخت بود. شب نیروها با وجود هوای سرد، خوابیدند. ساعت 11، 12 شب برای سرکشی از وضعیت نیروها دوری زدیم تا اگر احیاناً بچه ها مشکلی خاص دارند، آن را حل کنیم تا صبح روز بعد برای حرکت به طرف منطقه مشکلی نداشته و شب را کاملاً استراحت کرده باشند. در حین دور زدن در اطراف نیروها با برادر ابراهیمی برخورد کردیم. او هم مشغول همین کار بود. به او گفتم: سید جان، شما خیلی در راه، اذیت شدی و الآن هم خسته ای برو کمی استراحت کن، ما هستیم و دور می زنیم و اگر مشکلی خاصی باشد، با برادران دیگر گردان در میان می گذاریم. گفت: شاید من چیزهایی را درک کنم و متوجه شوم از روحیات بردران بسیحی که اصلاً به فکر شما نرسد. سید قبول نکرد و به اتفاق هم به دور زدن اطراف نیروها مشغول شدیم. اکثر بچه ها خوابیده بودند. جنب و جوش سه، چهار نفر از بچه ها ما را به طرف خودشان کشاند. نزدیک آنها آمدیم و گفتیم: چی شده، چرا شما نمی خوابید؟ یکی از آنها گفت: هوا سرد است و ما سرما می خوریم، نه پتو داریم و نه کیسه خواب. هیچی نداریم که روی خودمان بیندازیم. چون در مسیری که می آمدیم، بسیار صعب العبور بود و بار اضافی مانع از حرکت می شد، آنها پتو و کیسه خواب خود را در بین راه انداخته بودند سید به آنها گفت: چرا پتو و کیسه خوابتان را دور انداختید؟ حالا با این سرما چه طوری می خواهید بخوابید و استراحت کنید؟ گفتند: همین کیسه خوای خودتان را به ما بدهید، شما که می خواهید راه بروید، قصد ندارید که بخوابید، سید گفت: خودم که کیسه خواب ندارم تا به شما بدهم، ببینید اگر برادران دیگر کیسه خواب دارند، از اینها بگیرید، سید سپس خطاب به ما گفت: شما پتو یا کیسه خواب همراه خود آورده اید؟ گفتم: چون بنا نبوده ما بخوابیم، کیسه خواب بر نداشتیم، بی سیم چی های سید که در کنار او ایستاده بودند و کیسه خواب داشتند، گفتند: برادر ابراهیمی، وقتی فرماندة ما نمی خواهد بخوابد، ما چگونه می خواهیم بخوابیم. ما کیسه خواب خودمان را به این برادران بسیجی که می خواهند فردا وارد عملیات شوند، می دهیم تا امشب را کاملاً استراحت کنند. سید گفت: مگر خودتان نمی خواهید استراحت کنید؟ گفتند: وقتی شما راه می روید و اطراف بچه ها دور می زنید، خواب برای ما معنی ندارد. مگر می شود فرماندة ما بیدار باشد و ما خواب؟ این همان درسی بود که سید قبل از عملیات به نیروهایش آموخته بود. تا ساعت 3، 5/3 بعد از نیمه شب با سید بودیم بعد از هم جدا شدیم و ما به سمتی که مسئولیت آنجا را برعهده داشتیم آمدیم و سید هم به مجموعة گردان رفت. به دو نفر از بی سیم چی های همراه خودم، گفتم: شما دو نفر هم بگیرید بخوابید، من با این دو نفر دیگر بیدار می مانیم و داخل نیروها دور می زنیم. گفتند: چطوری بخوابیم هوا خیلی سرد است. گفتم: شما که کیسه خواب دارید. گفتند: داشتیم، امّا وقتی دیدیم، بی سیم چی های برادر ابراهیمی کیسه خوابشان را به آن برادران بسیجی دادند، ما هم یواشکی کیسه خواب خودمان را به بی سیم چی های برادر ابراهیمی دادیم. گفتم: حالا، با این هوای سرد، چطوری شب را سپری کنیم؟ یکی از بی سیم چی ها گفت: خلاصه ما این کار را انجام دادیم و کیسه خواب خود را به آنها دادیم، سختی این ایثارمان را باید به نحوی تحمل کنیم. گفتم: چطوری می خواهید، سردی این هوا را تحمل کنید؟ اگر حداقل دو تا کیسه خواب بود، دو نفر، دو نفر به نوبت می توانستیم بخوابیم و سه نفر دیگر راه می رفتند تا گرم شوند ولی حالا … . گفت: من کاری می کنم که گرممان شود و سرما نخوریم. گفتم: خوب، پس ما برویم و دوری بزنیم، شما هر برنامه ای دارید انجام دهید که ما بر می گردیم. ما رفتیم و وقتی برگشتیم، دیدم آنها زمین را حدود 50، 60 سانتی متر کنده و داخل آن رفته و خاکها را روی خودشان ریخته بودند به طوری که فقط سرشان از خاک بیرون بود. این عمل نشذت گرفته از آن اعمال و کرداری که برادر ابراهیمی روی برادران بسیجی داشت، بود. روز بعد که از بی سیم چی های سید دربارة او سؤال کردیم، گفتند: برادر ابراهیمی اصلاً شب گذشته نخوابیده و یکسره راه می رفت. هنگامیکه آماده حرکت به منطقه عملیاتی شدیم، یکدفعه اعلام شد که در سازمان گردان تغییری به وجود آمده است. گفتیم: چطوری، مگر چه شده؟ گفتند: یک گروهان از گردان می خواهد به یکی از گردانهای لشگر 8 نجف ملحق شود و یک گروهان از آنجا می خواهد به گردان ما بیاید و یک تغییر اینطوری انجام گیرد. به نحوة انجام این کار معترض شدیم و گفتیم: چرا می خواهید این کار را انجام دهید؟ برادر ابراهیمی جهت اطلاع بیشتر با فرماندهی لشگر 8 نجف صحبت کرد و گفت: چرا اینطوری، برنامه که به این صورت نبود؟ گفتند: ما در مدت این چند روز که با نیروهای گردان الحدید کار کردیم، متوجه شدیم، توان شما خیلی زیاد است و با توجه به وضعیت منطقه عملیاتی، دیدیم اگر شما یکی از گروهانهای خودتان را به گردان ما که می خواهد در این منطقه وارد عمل شود بدهید، آنها هم می توانند، موفق وارد عمل شوند. سید بعد از شنیدن موضوع قبول کرد و گفت: اشکالی ندارد، اگر تصمیم و برنامة شما به این صورت هست، ما این کار را انجام می دهیم. یکی از گروهانها به فرماندهی شهید فیاض به یکی از گردانهای لشگر 8 نجف مأمور شد و ما هم در خدمت یکی دیگر از گردانهای لشگر 8 تجف بودیم که با آنها کار می کردیم. ساعت 30/5 صبح رمز عملیات اعلام شد و ما از بالای ارتفاعات وارد عمل شدیم. از نظر رفت و آمد با مشکل رو به رو بودیم. سنگ نرمه هایی در داخل شیاری که باید از آن عبور می کردیم، وجود داشت که حرکت ما را بسیار کند کرده بود. به هر زحمتی بود، خط دشمن را شکستیم. برای یک لحظه، از پشت بی سیم اعلام شد که برادر ابراهیمی، سریع به فلان نقطه بیایید که گردان 8 نجف با مشکل رو به رو شده اند. گفتم: ای بابا، سید که فرماندة این گردان است، چرا باز برود به گردان لشگر 8 نجف و کار آنها را انجام دهد. خلاقیت و توان رزمی سید به گونه ای بود که در هر جایی که نیاز پیدا می شد، او آنجا حاضر بود و کار خودش را به نحو احسن انجام می داد. بعد از ظهر اولین روز عملیات، در حین پائین آمدن از ارتفاع، من و تعدادی دیگر از نیروها مجروح شدیم و به عقب آمدیم. بعداً که از بچه ها در مورد عملیات سؤال کردم و گفتم: عملیات به کجا رسید، مسائلی را مطرح کردند که فهمیدم واقعاً خلاقیت و ابتکار عملی که سید آنجا در جهت تصرف سلسله ارتفاعات داشته، یک ابتکار عمل خاص بوده است.