https://shohada.org/fa/shahid/content/185049

شناسه خبر: 185049
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۹:۱۹

تدبير نظامي و مديريت

راوی حسین ظریفی: سال 63، جهت انجام مأموریتی به واحد 92 رزمی رفتیم. سید را آنجا دیدم بعد از سلام و احوالپرسی گفت: نظری، آمدی بمانی یا بروی؟ گفتم: اگر خدا توفیق داد که می خواهم بمانم. و گرنه هر چه خدا بخواهد. سید گفت: همینجا بایست. من الآن می آیم. او رفت و چند لحظه ای طول نکشید که برگشت و گفت: این ماشین و راننده در اختیار تو، با آن به پنج طبقه ها بیا. در همین هنگام یکی از برادران نیروی ارزیابی اسم مرا خواند و گفت: آقای نظری شما باید همین جا بمائید. سید دوباره رفت و بعد از چند لحظه ای برگشت و گفت: نگران نباش، یک نفر را به جای تو جایگزین کردم. به اتفاق هم به پنج طبقه های اهواز آمدیم. شب به آنجا رسیدیم. نیروهای گردان سید همه به مرخصی رفته و او تنها مانده بود. رو به من کرد و گفت: آقای نظری من تو را اینجا آوردم تا مسئولیت تدارکات را برعهده بگیری. خیلی راحت گفتم اگر مسئولیت دیگری در گردان بر عهده من بگذارید حرفی ندارم ولی تدارکات گردان را بر عهده نمی گیرم. درست است که فرمانده گردان بازوی اصلی است اما تدارکات هم بازوی قوی دیگر گردان است. اگر شب عملیات تدارکات پا به پای گردان بود و پشتیبانی کرد گردان می تواند کاری انجام دهد وگرنه دسته خالی که نمی شود با دشمن جنگید،گفت:درست می گویی ولی الان به حضور تو در تدارکات گردان نیاز داریم. سید اصرار فراوانی داشت که بالاخره با قسم دادن من توانست مرا راضی کندتا من مسئولیت تدارکات گردان را بر عهده بگیرم.