https://shohada.org/fa/shahid/content/186019
شناسه خبر: 186019
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۹:۳۰
خاطرات جنگي
راوی سیدهاشم آراسته: شهید محمد صمدى، مسئوولیت اعزام نیرو و پذیرش پرسنل را به عهده داشت. او در یکى از روستاهاى ایلام به دنیا آمده بود و در دانشگاه تهران تحصیل کرده بود. بعد از اینکه امام بزرگوارمان فرموده بودند که گندم بکارید و از افرادى که به شهرها آمده بودند، خواسته بودند که جهت خودکفایى کشور، به روستاها رفته و کشاورزى کنند. وى به همسرش مىگوید مىخواهم تهران را ترک کنم و به ایلام بروم و طبق گفته امام بزرگوارم کشاورزى کنم ولى با مختلفت همسرش روبرو مىشود. همسرش طلاق مىگیرد و او دست پسر 5 سالهاش را گرفته به ایلام مىرود و بعد بطرف روستاى خود حرکت مىکند. در بین راه بر اثر تصادف، فرزندش کشته مىشود و خودش زخمى مىشود. بعد از به دست آوردن سلامتیش، زمینهایشان را زیر کشت گرفته، شروع به کار مىکند. مدتى کشت مىکند تا اینکه عراق متجاوز به میمک حمله مىکند. سپاه اعلام مىکند: هر کس آموزش نظامى دیده کمک کند او که در تهران آموزش دیده بود به سپاه ایلام رفته، آر پى جى تحویل مىگیرد و خود را به میمک مىرساند. پس از اینکه 30 تانک دشمن را شکار مىکند؛ توسط عراقیها اسیر مىشود. او را به داخل شهر مهران مىبرند و به درختى مىبندند و نگهبانى را براى مواظبت او مأمور مىکنند. فرماندهان نظامى عراق سرمست از پیروزى بر مهران دور هم نشسته، مشغول عرق خوردن مىشوند. شهید صمدى پس از تلاشى زیاد طناب را باز مىکند و سرباز نگهبان را گرفته و با ضربهاى او را مىکشد. بعد اسلحه او را برداشته، خود را به فرماندهان عراقى مىرساند، دو نارنجک را در یک زمان پر تاب کرده و با اسلحه آنها را به درک واصل مىکند. بعد جیپ آنها را برداشته، پارچه سفیدى بر آن بسته و به طرف نیروهاى خودى مىآید. خانوادهاش چند روزى مىبینند از او خبرى نشد. به جستجوى او مىپردازند پس از جستجوى زیاد بچهها خبر شهادتش را مىدهند و مىگویند: زیر تانک رفت و له شد. خانواده او به ماتم مىنشینند و براى او مجلس عزا مىگیرند. شهید صمدى بعد از آمدن به گلان، به ایلام مىرود و مىبیند که صداى صوت قرآن مىآید. با خود مىگوید: بروم و فاتحهاى بخوانم. داخل مسجد مىشود مىبیند که عکسش را به در و دیوار زدهاند و پدر و برادرش کنار درب ایستادهاند با ورود وى مجلس به هم مىخورد و فراق و دورى به وصال و روبوسى مبدل مىشود.