https://shohada.org/fa/shahid/content/186074
شناسه خبر: 186074
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۹:۳۰
خاطرات جنگي
راوی سیدهاشم آراسته: بعد از اینکه کارمان در دهلران تمام شد، من، برادر جواد یوسفى و برادر موسوى آماده حرکت به سوى ایلام شدیم. با یک موتور 250، همراه با 20 لیتر بنزین کیسه خواب و دو اسلحه براه افتادیم. هنوز یک ساعتى راه نرفته بودیم که ظرف بنزین بر اثر پایین و بالا رفتن موتور، سوراخ شده بود و بیشتر آن به زمین ریخته شده بود. کمى بنزین در باک موتور ریختیم، بقیه را آتش زده، به حرکت خود ادامه دادیم، هنوز مقدارى نرفته بودیم که بوى سوختنى به مشاممان خورد، موتور را نگه داشتیم، به علت بد بستن، طناب یکى از کیسه خوابها بر اثر برخورد با لوله اگزوز آتش گرفته بود. آن کیسه را جدا کرده، دور انداختیم. و با احتیاط کامل حرکت کردیم بیش از نیم ساعت نگذشته بود که بارانى سخت و طوفانى با سوزى عجیب آغاز شد. آن زمینهاى خاکى و جادههاى نمناک مشکلى بر مشکلاتمان افزود. از یک طرف مىخواستیم بر گردیم و از طرفى هم قرار گذاشته بودیم که با هر مشکلى مبارزه کنیم و تا ایلام که با ماشین 8 تا 9 ساعت است برویم. بعداز گذشت از چند کوه دیگر قادر به حرکت نبودیم. چرا که دستهایمان یخ زده و لباسهایمان خیس و گل آلود شده بود. در ما بین کوهها به چادرى از چادر نشینان کرد برخورد کردیم. از موتور پیاده شده بداخل چادر رفتیم خود را گرم کرده و با خوردن نان داغ و روغن حیوانى نیرو گرفتیم. کمى لباسهایمان را خشک کرده، به حرکت خود ادامه دادیم. باران همانطور مداوم مىآمد. من که پشت سر دو نفر نشسته بودم براى شوخى شعله پولش اسلحه جواد یوسفى را که ژ 3 بود باز کردم و داخل جیبم گذاشتم پس از آن که شعله پوش را برداشتم، جواد نگاهى به اسلحه کرد و گفت: شعله پوشم افتاده من با کمال خونسردى گفتم: عیب ندارد. در تبلیغات شعله پوش زیاد هست وقتى ایلام رسیدیم بهت مىدهم. کم کم هوا تاریک مىشد تقریباً اذان مغرب بود که ناگهان در دل بیابان کل برقهاى موتور قطع شد. نه راه برگشت داشتیم و نه مىتوانستیم جلو برویم. به هر حال با سرعت خیلى کم به حرکت خود ادامه دادیم و چندین بار هم به خاطر گل بودن جاده، زمین خوردیم و دوباره بلند شدیم و به راه خود ادامه دادیم تا اینکه کنار قلهاى سر به فلک کشیده پیاده شدیم. موتور را به درختى تکیه داده و با مشکل فراوان آتشى روشن نمودیم و شروع به صحبت کردیم. من جریان یک خاطره از برخورد با حسن را تعریف مىکردم و برادر یوسفى سراپا گوش مىکرد. بعد از من برادر موسوى گفت: روزى با موتور از تهران به مشهد مىآمدم به جنگل رسیدم. دیدم فردى کنار جاده ایستاده است. به من علامت داد که نگه دارم من چون سرعت داشتم کمى پایینتر نگه داشتم. وقتى نگاه کردم دیدم هر قدمى که بر مىدارد قدمش 20 سانتى متر بلندتر مىشود وقتى وضعیت را چنین دیدم گاز موتور را گرفته، فرار کردم. بعد از اتمام حرفش گفتم: بچهها مواظب باشید. یک وقتى کردهاى ضد انقلاب، ما را اذیت نکنند. اسلحهام را در دوستم گرفتم جواد که اسلحهاش را یک متر آن طرفتر از من گذاشته بود، یواشکى شعله پوش را برداشتم و روى اسلحه بستم. جواد به محض اینکه خم شد اسلحهاش را بردارد ناگهان عقب جست و با صداى وحشتزده گفت: جن ، جن، جن من که احساس کردم احتمال خطر مىرود فوراً گفتم جواد نترس من این کار را کردم و بعد جریان را برایش تعریف کردم به هر حال به راه افتادیم و بعد از گذشت نیم ساعت به پاسگاهى رسیدیم و چون خیلى خسته بودیم، بقیه شب را آنجا سپرى کردیم صبح ساعت 6 حرکت کردیم و ساعت 10/5 به ایلام رسیدیم.