https://shohada.org/fa/shahid/content/186083
شناسه خبر: 186083
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۹:۳۰
خاطرات جنگي
راوی سیدهاشم آراسته: روزى کنار سنگر نشسته بودم، دیدم کبکى رو به رویم، روى سنگى نشسته است اسلحه را برداشم و کبک را شکار کنم و آن را پخم، به به چقدر خوشمزه بود البته هر کارى کردم جواد نخورد، گفت حرام است. بعد از اتمام غذا برادر جواد کامل آمد گفتم: کجا بودى؟ گفت: جلو گفتم رفتى چه کار کنى؟ گفت: نگاه کن و از کوله پشتیش چند تا چتر گلوله که 2 متر در 2 متر بود، در آورد و گفت: رفتم از اینها بیاورم من با دیدن چتر، شیفته چتر شدم و گفتم: یکى را به من بده گفت: مرد مؤمن دو تا از اینها را براى دخترم پیراهن درست مىکنم و بقیه را پرده درست مىکنم و به اتاقم مىزنم گفتم: 100 تومان مىخرم گفت: نه 200 تومان گفت: نه حاضر شدم 500 تومان بدهم و یک چتر بخرم ولى او حاضر نشد و گفت: اگر دوست دارى فردا بیا با هم برویم و چتر بیاوریم. من قبول کردم و به انتظار فردا نشستم. صبح شد من و کامل همراه سید نژاد و شهید غلامرضا زاده تراب با برداشتن یک کوله پشتى و نفرى 4 نارنجک و یک اسلحه به راه افتادیم. در ابتدا کوله پشتى در دست من بود ولى در بین راه که خسته شدم به یکى از بچهها دادم. مدتى که راه رفتیم به روستایى در وسط دو خط رسیدیم. داخل اتاقها رفتیم و دیدیم که وسایل مردم هنوز داخل اتاقها بود معلوم بود که بندگان خدا وقت نکرده بودند، حتى پتویى را براى رو انداز همراه خود ببرند. در درون یکى از طویلهها چند تا گاو و الاغ مرده بودند. معلوم بود روزى که رفته بودند درب طویله بر اثر عجله باز نکرده بودند و آنها از فرط گرسنگى و تشنگى مرده بودند. از این روستا گذشتیم و به رودخانهاى رسیدیم، آبى به صورت زده کمى استراحت کردیم و دوباره به حرکت خود ادامه دادیم تا اینکه به جاده خاکى که در رو به روى ما تنگه چم امام حسن قرار داشت و دست دشمن بود رسیدیم. من گفتم جلوتر نرویم ولى جواد کامل گفت: من آنجا رفتهام کسى از عراقیها آنجا نیست. اسلحه هایمان را در دست گرفته و به صورت معمولى 4 نفرى در کنار یکدیگر حرکت کردیم. کم کم به نهایت جاده یا بهتر بگویم به داخل تنگه چم مىرسیدیم. حدود 2/5 ساعت در حرکت بودیم، تا اینکه به داخل چم رسیدیم با خیال راحت در حالى که شعله پوشهاى اسلحه در دست داشت و ته آن رو به هوا، روى دوشهایمان بود، به تنگه چم امام حسن رسیدیم، برادر کامل گفت: سید هاشم نگاه کن، در بلندى ارتفاع چپ یک چتر افتاده است خواستم بالا بروم ولى او گفت: پشت ارتفاع پیدا مىشود. نیازى نیست بروى من هم نرفتم. در حال رفتن بودیم که ناگهان کامل گفت: صبر کنید روى زمین نشست و گفت: اینها چیه؟ خواست بردارد ولى سید نژاد که قبلاً یک ماه به کردستان رفته بود، گفت: دست نزن اینها مین هستند. با شنیدن اسم مین، لرزه بر بدنم افتاد با شنیدن صحبتهاى سید نژاد کامل بلندشد و دست به مین نزد. مدتى نگذشته بود که ناگهان سید نژاد نعره زود و پا به فرار گذاشت پشت سر او ما نیز فرار را بر قرار ترجیح دادیم و شروع به دویدن کردیم. در 80 مترى ما، 2 عراقى با تیر بار ما را به آتش بستند. در این لحظه خطرناک شروع کردیم به خواندن قرآن و ذکر خدا مقدارى که دویدم به میدان مین رسیدیم ولى آنقدر سرمان گرم بود که متوجه نشده بودیم و ازمیدان مین عبور کرده بودیم. از چهار طرف عراقیها تیر اندازى مىکردند. در یک لحظه، ناگهان یک کالبر 50 از بالاى همان چترى که مىخواستیم بردارم، شروع به تیر اندازى نمود. به هر نحوى که بود از میدان مین گذشتیم به شیارى پناه آوردیم. در حالى که لرزه بر انداممان افتاده بود و نفس نفس مىزدیم دل درد عجیبى هم پیدا کرده بودیم، در راه که فرار مىکردیم به محض شروع تیر اندازى عراقیها بلند کوله پشتى زاده تراب کنده شد و روى زمین افتاد. او کوله را برداشت و خود را روى بوتههاى وحشى که در آنجا معروف به جنگل است، انداخت و عراقیها هم به امیداینکه او را بکشند به طرف وى یکسره تیر اندازى مىکردند سید نژاد گفت: سید هاشم تو برو شیار آنطرفى و تو کامل این شیار را زیر نظر داشته باش تا عراقىها ما را محاصره نکنند. من هم مىروم از زاده تراب خبر بیاورم او رفته بود و دیده بود که زاده تراب با صورتى رنگ پریده روى زمین گیج نشسته است به او مىگوید پا شو جواب مىدهد تیر خوردهام سید نژاد مىگوید: اگر با من نیایى مىکشمت زاده تراب با خود مىگوید: عجب اگر بروم مىخورم اگر نروم مىخورم پس چکار کنم. بالاخره ایشان تصمیم مىگیرد با سیدنژاد بیاید پا به فرار مىگذارند و بعد از مدتى به ما رسیدند البته او سالم بود و خیال مىکرد تیر خورده است. به هر حال راهى را که دو 2/5 ساعت رفته بودیم به سه ربع برگشتیم و خسته و کوفته پایین ارتفاع نشستیم با شروع تیر اندازى عراقیها به سوى ما، دشت را صدا برداشت و برادر سید جواد که در حال ناهار خوردن بود متوجه اوضاع شده بود و خود را به سپاه که در سمت راست ما بود، رسانیده بود و اطلاع داده بود پس از مدتى دیدیم که خمپارهها یکى پس از دیگرى روى سنگرها مىافتد به خاطر زیادى آتش فرار را برقرار ترجیح دادیم تا اینکه به مکان خودمان رسیدیم و سجده شکر به جاى آوردیم و منتظر سرنوشت شدیم.