https://shohada.org/fa/shahid/content/186185

شناسه خبر: 186185
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۹:۳۱

عشق به جهاد

راوی سید حسن موسوی شاد: تمام نیروها ی واحد مینی کاتیوشا در قرارگاه بودیم که فرمانده از خط آمد و گفت : نیاز به یک نیروی خط شکن داریم بلافاصله من دستهایم را بلند کردم و آماده شدم برای رفتن در میدان مین و خط شکستن . که ناگهان شهید آروین گفت : موسوی را نبرید من به جای ایشان می روم . آروین بطرف من آمد و یکدیگر را در آغوش گرفتیم و با یکدیگر وداع کردیم که فرمانده ناراحت شد و هیچ یک از ما نبرد. روز بعد من از ایشان سئوال کردم که چرا نگداشتی من بروم گفت : زمانی که به مرخصی رفته بودم به درب منزل شما رفتم و پسرت سید روح ا.. آمد درب را باز کرد و دوربین را بفرزندت دادم و گفت : بابا کی می آید ؟ من گفتم من که بروم جبهه ایشان می آید و نگران نباش . چون این قول را به فرزند شما دادم نمی خواستم که جنازه شما به مشهد برود. روز بعد ایشان از من سئوال کرد چرا نگذاشتی من به جای شما بروم ؟ گفتم : وقتی که من مرخصی رفته بودم به درب منزل شما در مشهد رفتم و مادرت به من گفت : رفتی جبهه حتما آروین را بگو بیاید به مشهد که قرار است برایش گفتگو کنیم و من با خودم فکر کردم شما زنده بمانید چون به مادرت قول داده بودم که حتما شما را می فرستم . ضمنا من ازدواج کرده ام و باقی الصالحات دارم ولی شما ازدواج نکرده و باقی الصاحات ندارید که راه پدر را ادامه دهدبه همین خاطر نگذاشتم شما بروید روی میدان مین، که پیش مادرت خجل شوم که ایشان آمد مشهد و برگشت در عملیات مهران شهید شد.