https://shohada.org/fa/shahid/content/186348
شناسه خبر: 186348
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۹:۳۳
جوانمرد
شهید مسعود معصومی . جوان چشم پاک و با غیرتی بود . یک بار دیده بود که تعدای پسر جوان سر کوچه ایستاده اند و به زن ها نگاه می کنند . مسعود رفته بود و به آنها تذکر داده بود که از این کارشان دست بردارند . بعد با هم بحث شان شده بود . خبرش که به من رسید پسرم را کنار کشیدم و گفتم : « مادر جان ، تو که از خواهر و مادر خودت مطمئنی ، چیکار با این ها داری ؟» . در حالی که چشم هایش از هیجان و غیرت گرد شده بود جواب داد : « بقیه هم مثل خواهر و مادر خودم هستند . این ها چرا نگاه می کنند ؟» *** با سر و صورت خونی وارد خانه شد . دوستش گفته بود که با هم برای علف چینی بروند و به علت سهل انگاری او مسعود از ترک موتور افتاده بود . قبل از این که بخواهم اقدامی کنم گفت : «مادر ، نکنه به دوستم چیزی بگی . مقصر خودم هستم » . با این که می دانستم رفیقش مقصر بوده اما حاضر نبود به خاطر او دیگران سرزنش شوند . *** مسجد محله مان خراب بود و نیاز به تعمیر داشت . مسعود همراه دامادمان شروع کرد به گچ کاری ساختمان مسجد ولی کار زیادی بود و مرخصی اش به پایان رسید . مسعود گفت : «ان شاالله خدمتم تمام شد میام و کار تعمیر مسجد را تکمیل می کنیم » . هشت روز به پایان خدمت اش مانده بود که شهید شد . الآن مسجد ساخته شده و همه از او یاد می کنند که برای تعمیر آن پیش قدم شده بود.