https://shohada.org/fa/shahid/content/187184
شناسه خبر: 187184
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۹:۴۳
خبر شهادت
راوی صدیقه هاشمی زو: یک روز از طرف سپاه آمدند و گفتند :حسن زخمی شده است . ما هم یکی دو روز بود که برای مراسم ازدواج حسن به خرید می رفتیم . برایش لوازم عقد ، آیینه ، لباس سر عقد و کادوی عروسی گرفته و تزئین کرده بودیم و قرار بود هر وقت از جبهه بیاید برویم و عقد بکنیم . نزدیک غروب به همراه خواهرم که با یکی از دوستانش از روستا آمده بود ، به وسایل حسن نگاه می کردیم ، خواهر شوهرم خبر داشت که حسن شهید شده است ولی ما خبر نداشتیم ، که متوجه شدم که خواهر شوهرم خیلی ناراحت است و خوب به وسایل نگاه نمی کند . من موضوع را به مادرم گفتم : مادرم گفت : شما برو سپنچ دود کن و بیاور . رفتم آتش کردم و آمدم و بجای اینکه سپنج از یخچال بردارم سیاه دانه برداشتم و روی آتش ریختم ، هروقت یادم می آید انگار آتش روی قلبم می ریزند ، بعد از طرف سپاه آمدند و گفتند فرزندتان زخمی شده و در بیمارستان است . بیایید بروید ما را به معراج بردند و برادرم کوچکترم گفت : از این درب که به داخل رفتید بگویید : (انا لله و انا الیه راجعون ) و آنجا بود که فهمیدم قضیه از چه قرار است وقتی وارد شدیم سالن خیلی بزرگ بود . چهار پنج خانواده بالای هر تابوتی ایستاده بودند . وقتی بالای سرش رفتیم می خواستیم روی تابوت را برداریم و ببینیم ولی خدا شاهد است که در آن لحظه چشمان من هیچ چیزی نمی دید و هر چه سعی کردم تا ببینم نتوانستم بعداً فهمیدم که شال سفیدی دور سرش بسته بودند و نگذاشتند دست بزنند . بعد هم من را بلند کردند و سوار ماشین شدیم و به خانه آمدیم و روز بعد هم برای تشییع رفتیم.