https://shohada.org/fa/shahid/content/187441

شناسه خبر: 187441
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۹:۴۶

بازديد خانواده از مناطق جنگي

راوی ننه جان ابوسنایی: یک دفعه ما را از طریق جمکران به مناطق عملیاتی جنوب بردند که شب خواب دیدم پشت پنجره یک زیارتگاه نشسته ام نمی دانم کجا بود گریه می کردم و برای رزمندگان دعا می کردم و می گفتم: خدایا بچه ام را پیدا نکردم. خودت فرجی کن در همین حال بودم که دیدم یک نفر از سمت راست آمد و دستش را روی شانه ام گذاشت. نگاه کردم دیدم حمید است. گفتم ننه جان همه جا را دنبالت گشتم اما پیدایت نکردم حالا که آمدی بیا به خانه برویم. گفت: نه مادر تو برو من هم می آیم گفتم : حالا که آمدی بیا با هم برویم من از انتظار چشمانم سفید شد گفت : نه مادر ! من پا ندارم نمی توانم بیایم شما بروید بعدأ من می آیم. صبح که برای خواندن نماز صبح بیدار شدم و بعد پیش روحانی روستا رفتم و تعبیر خواب را از ایشان گفتند: پسرتان اسیر شده و در زندان عراقی ها به سر می برد . چون زندانی ها هستند که پا ندارند نمی توانند بیایند چون اختیارشان دست خودشان نیست .