https://shohada.org/fa/shahid/content/187591
شناسه خبر: 187591
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۹:۴۸
خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد
راوی محمد رضا نیازی: به خاطر دارم یک روز که من و مادر محمد برای انجام کاری بیرون از منزل رفته بودیم و محمد تنها در منزل بود وقتی که کارمان تمام شد و وارد منزل شدیم احساس کردم متوجه شدم که محمد با یکی حرف می زند ، وقتی قدم برداشتم شنیدم که او می گفت بگذار کمکت کنم تو نمی توانی این را برداری بعد ادمه داد خانه ی شما این طرف است از این طرف برو منتظر بودم صدایی از طرف مقابل بشنوم اما جوابی نشنیدم . برای همین به طرف اتاق تند تر قدم برداشتم که دوباره صدای محمد را شنیدم که می گفت : یواش یواش نیفته برای همین شتاب کردم و در اتاق را باز کردم دیدم که ایشان گوشه ی اتاق که پنجره ای بود ایستاده باورکردنی نبود او از آن موقع با چه کسی صحبت می کرد چون کسی در اتاق نبود اما وقتی کمی کنجکاو شدم طرف مقابل را دیدم خندیدم تازه متوجه شدم که محمد با چه کسی صحبت می کند ایشان با یک پرنده ی کوچک که تکه ای نان به نوک داشت صحبت می کرد از او سوال کردم : تو از آن موقع با این پرنده ی کوچک صحبت می کردی گفت آری پدر یک تکه نان از داخل اتاق پیدا کردم و خواستم آن را به دهان بگذارم که متوجه این پرنده شدم و با خود گفتم : بد نیست که این پرنده هم از این نان فیضی ببرد .