https://shohada.org/fa/shahid/content/188237

شناسه خبر: 188237
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۰۹:۵۵

امدادهاي غيبي

راوی زهرا نژاد محمد : یک دفعه تعریف میکرد یک سری که می خواستم بیایم مشهد شب عید بود آمدم. سر خیابان که ماشینهایی که رهگذری میروند من هم سوار شدم و بیایم هر ماشین اتوبوسی که می آمد پر بود و نگه نمی داشت کار خدا یک ماشین اتوبوس نگه داشت همه بچه ها حمله کردند به سمت در یک نفر صدا کرد حبیب ا... نژاد محمد من نگاه کردم که این کیست که من را صدا میزند و با من چکار دارد گفتم: با من هستید. گفت: شما حبیب ا... نژاد محمد هستید گفتم: بله گفت: بیا بالا آقاجان وقتی آمدم دیدم همه صندلیها پر است فقط یک صندلی یک آقایی نشستند تقریبا مثل خودم گفت: جای شما اینجاست کنار این آقا اصرار کرد. الان دیر وقت است تا بروی راه آهن و بلیط گیر بیاید یا نیاید شب را بیا خانه ما و صبح برو. گفتم: نه میروم او گفت: نه بیا با من برویم و حرکت کردیم یادم هست که اطراف لویزان بود خانه ای سه طبقه بود در زدیم یک آقای قد بلند حدودا 40 ساله در را باز کرد و من را به ایشان معرفی کرد و خودش رفت طبقه پایین و این آقا من را برد طبقه بالا، چای آورد. خوردیم گفت: شام چی می خورید. گفتم: شام خوردیم. گفت: کجا خدمت می کنید. گفتم: کردستان از وضع کردستان و بچه ها و امکانات و غیره سؤال کرد گفتم: شما این سؤالات را برای چه می پرسی گفت: من شغلم ایجاب می کند که از شما سؤال کنم و گفت: تمام گزارشهای جبهه دست من می آید. گزارش تمام بچه ها و تعدادشان تمام عملیاتها که در جبهه می گذرد پرونده اینها همه دست من است. کمی با هم صحبت کردیم و بعد برایم رختخواب آورد و پهن کرد و رفت و من هم دراز کشیدم ولی تا صبح نخوابیدم دیگه بلند شدم دیدم این آقا از تو هال آمد. گفت: کجا گفتم: بروم دیگه صبح شده گفت: بمان حالا بعد می روی وقتی که از خانه آمدم بیرون سر میلان که رسیدم. گفتم: چرا از این آقا اسم و فامیلش را نپرسیدم که از کردستان با هم آمدیم و خداحافظی نکردیم برگشتم و آن خانه را پیدا نکردم.