https://shohada.org/fa/shahid/content/188821

شناسه خبر: 188821
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۱۰:۰۳

حالات معنوي قبل از شهادت

راوی ن.م بیژنی: یک روز محمدرضا مهدی زادة طوسی از اهواز بامن تماس گرفتند و گفتند : به اتفاق مهدی بارو حسین داور دوست بسمت اهواز حرکت کنید ما بلافاصله با ما شین حرکت کنید ما بلا فاصله با ماشین حرکت کرده و از طریق تبریز به اهواز رفتیم یادم می آید 36ساعت توی راه بودیم تا به اهواز رسیدیم وقتی به اهواز رسیدیم چون منزل خواهرم اهواز بود برادران داوردوست و مهدی یار گفتند شما شب را به منزل خواهرت برو و استراحت کن ما فردا به دنبال شما می آییم فردا ی آن شب هر چه منتظر ماندم دیدم دنبالم نیامدند پس فردایش که آمدند گفتند : آقای مهدی زاده گفته است شما چند روزی استراحت کنید برادر مهدی زاده طوسی و بهاری و مهدی یار سوار قایق شده و توی آب به دنبال مینی می گشتند که مربوط به تیپ 57 حضرت ابوالفضل (س) و داخل آب رها شده بود تا آن را پیدا کرده واز آب خارج سازند در همین هنگام خمپاره داخل آب اصابت می کند و یک ترکش کوچکی به گیچ گاه محمد رضا اصابت کرده و به شهادت می رسند بلافاصله پیکر مطهر مهدی زاده توسط آقای بهاری و مهدی یار به معراج شهداء منتقل می شود و از آنجا سراغ من می آیند از جایی که می دانستند من با محمد رضا خیلی صمیمی هستم نمی خواستند خبر شهادت را یک مرتبه به م ن اعلام کنند منزل خواهرم بودم که دیدم درب به صدا آمد وقتی رفتم در را باز کردم دیدم آقای بهاری و مهدی یار توی ماشین نشسته اند و از من خواستند که به اتفاق آنها بروم سوار ماشین شده و به اتفاق توی شهر دور می زدیم در هنگام دور زدن مرتب می دیدم آقای بهاری قرآن تلاوت می کند و اشک می ریزد . از ایشان سئوال کردم قضیه چیست ؟ بعد یادم آمد که هر وقت بهاری از مرخصی بر می گشت همسرش به او می گفت: تا مرخصی بعد باید یک سوره از قرآن را حفظ کنی .آن روزها هم داشت سوره واقعه را حفظ می کرد و به من گفت: دوست داری این سوره را از حفظ بخوانم و از آنجا به پادگان 92زرهی رفتیم آنجا هم یکی دو ساعت سکوت کرده و بعد لب به سخن گشودند و گفتند:این سوره را برای تازه ترین شهید تخریب می خوانیم من هم چون این سوره را از حفظ بودم به اتفاق می خواندیم تاآن روز سابقه نداشت که هنگام تلاوت قرآن آقای بهاری گریه کند وقتی با اصرار من روبه رو شدند گفتند :محمد رضا شهید شده است .وبا شنیدن این خبر مثل اینکه من شوکه شدم چند دقیقه ای نمی توانستم صحبت کنم چون هرگز باورم نمی شد که محمد رضا شهید شده است یواش یواش باورم شد که رضا شهید شده است ساعت 11 شب بود و ما هم شام نخورده بودیم رذفتیم داخل شهر تا شامی تهیه کنیم هرچه راه رفتیم بجز پیتزا چیز دیگری پیدا نکردیم .آقای بهاری رفت پیتزا سفارش داد و آمد کنار ما نشست بعد از چند دقیقه ای دیدیم چهار عدد پیتزا آوردند و جلو ما گذاشتند من گفتم چرا چهار عدد پیتزا آوردی ؟ ما که سه نفر هستیم او در جواب ما گفت: این آقا (بهاری ) گفته است چهار عدد پیتزا بیاور یک دفعه دیدم آقای بهاری به سرش زد و گفت: به خدا هنوز باورم نمیشه که محمد رضا شهید شده است. برای همین چهار عدد سفارش داده ام .بعد از طرف عذر خواهی کرد و گفت: ببخشید اشتباه از طرف ما بوده است .