https://shohada.org/fa/shahid/content/188907

شناسه خبر: 188907
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۱۰:۰۳

خاطرات جنگي

راوی محمد مهدیزاده طوسی: در عملیات بدر من راننده آمبولانس بودم و محمدرضا فرمانده تخریب تیپ ویژه شهداء یک روز در منطقه شط علی ایستاده بودم که دیدم محمدرضا با محمد بهاری و راننده آمبولانس حاج آقای عباسی که فرد مسنی هم بود به طرف من می آیند. پس ار احوالپرسی دیدیم یک ماشین آمد و شروع به پیاده کردن کارتن های کمپوت کرد. قرار بود این کمپوت ها را برای نیروهای مستقر در خط مقدم ببرند. آقای عباسی که خیلی با هم شوخی های دوستانه می کردیم گفت: چه می شد که چند تایی از این کمپوت ها را می دادند که ما می خوردیم. گفتم: جدی کمپوت می خواهی؟ گفت: بله آقای بهاری گفت: من هم تشنه هستم. آقا رضا گفت: داداش من هم تشنه هستم. گفتم: من می روم و برای شما کمپوت می آورم. علاوه بر چند نفری که مشغول پیاده کردن کارتن های کمپوت بودند، چند نفری را هم گذاشته بودند تا مراقب باشند که کسی کمپوتی بر ندارد. وقتی رفتم که کمپوت بیاورم آقای عباسی گفت: نمی توانی بیاوری، به رضا گفتم: داداش بگو من می توانم. آقا رضا گفت: نه داداش من می آورم. بعداً هر سه نفرشان شهید شدند. خودم را به کنار ماشین کمپوت رساندم. گفتند: شما این جا چه کار داری؟ گفتم: هیچ کار، اولاً خسته نباشید ثانیاً خسته نباشید ثالثاً شما دارید کارتن های کمپوت سربازان امام زمان را پیاده می کنید بگذارید من هم با شما کمک کنم. شما که حسود نیستید پس بگذارید. من هم در این کار خیر شریک شوم گفتند نیاز به کمک نداریم.گفتم: یا باید بگذارید کمک کنم، یا این داد می زنم که نمی گذارند کمک کنم. گفتند خیلی خوب یک چند کارتنی را پیاده کن. در حالی که کارتن ها را از ماشین تخلیه می کردم یک کارتن را کج گرفتم به نحوی که قوطی های کمپوت بیرون بریزد. به این که کمپوت ها ریخت گفتند: چکار می کنی؟ همه را ریختی. گفتم یک کارتن قوطی هایش ریخت الآن جمع می کنم. بلافاصله یک قوطی را با پا زدم که مثل توپ به طرف آقا رضا و دوستانش پرت شد. بعد گفتم: بیا بابا ما عرضه این کار را ندارم. خداحافظی کردم و رفتم. گفتند این قوطی ها را جمع کن. گفتم: به قول شما ما به درد این کار نمی خوریم. برگشتم و با سر نیزه قوطی کمپوت را باز کرده و خوریم. آقای عباسی در حین خوردن می گفت: خدا خیرت دهد تشنگی ما رفع شد.