https://shohada.org/fa/shahid/content/190397

شناسه خبر: 190397
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۱۰:۲۲

عشق به جهاد

راوی زهرا محمدی : روزی که غلامرضا می خواست به جبهه اعزام شود تصمیم داشت بدون اطلاع من به جبهه برود اتفاقاً من چون دو روز بود که ایشان را ندیده بودم دلم تنگ شده بود با محل کارش تماس گرفتم. گفتند: ایشان نیستند رفته اند میدان ورزشی تختی برای اعزام به جبهه من خودم را به ایشان رساندم و گله کردم. گفتند: نگران نباش برمی گردم چون من لایق شهادت نیستم چون مسؤلیت به ایشان محول شده بود لذا عجله داشتم زود برگردم به من دلداری دادند و خداحافظی کردند و رفتند.تا اینکه زمان حرکت قطار در راه آهن دوباره همدیگر را دیدیم و در راه آهن ایشان بیقراری می کردند برای رفتن به جبهه. او مرتب به من سفارش دعا می کرد و قرآن کوچک جیبی به من هدیه داد و گفت: این را بخوان و هر وقت که به حرم می روی من را هم دعا کن.