https://shohada.org/fa/shahid/content/190652

شناسه خبر: 190652
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۱۰:۲۶

خواب و روياي ديگران درمورد شهيد

راوی سکینه شکفته : پدر عباس می‌گفت خواب دیدم عباس شهید شده و من رفتم سر قبر ایشان در آنجا نشسته بودم وقتی می‌خواستم حرکت کنم دیدم هیچ کسی سرقبر نیست فقط امام خمینی نشسته بودند و عبا روی دوششان بود گفتم آقا سلام‌علیکم آقا جواب دادند سلام‌علیکم پرسیدند چطوری؟ جواب دادم خوبم از من سؤال کردند تو چطوری هستی؟ گفتم بدم پسرم رفته هنوز نیامده است. پرسید برای چه تنها هستید؟ در آنجا این قدر شکر است گفتم دیگر تنهایم گذاشته‌اند همین طور که امام نشسته بودند و عبای مشکی دور دوششان بود دیدم عباس هم آمد با همان لباسهای جبهه‌اش دیدم افتاده سرش لخت و موهایش کج و صورت نورانی دیدم دراز کشید روزش به عروس‌مان گفتیم شب چنین خوابی دیدم گفت: نمی‌دانم لابد امامان هستند خودم گفتم اینها تنها نیستند گفتم بچه‌ی ما که این طرف و آن طرف دارد به بچه‌ها آب می‌دهد وقتی شهید شود زبانم را دندان گرفتم گفتم خدا نکنه بچه‌ام شهید شود ایشان دارد به همه آب می‌دهد کی می‌خواهد به ایشان آب بدهد یا سرش بر روی زانوی چه کسی می‌خواهد باشد این حرفها را که می‌زدیم عروسمان گفت خدا نکند این حرف‌ها را نزنید ما آن روز گریه‌مان را کردیم عباس که آمد سرش را دور زانوی امام خمینی گذاشت و دراز کشید پاهایش را هم دراز کرد مثل کسی که اجلش برسد یک دفعه دیدم یک عرب پریشان و سیاهی آمد و با سر نیزه‌ای که در دست داشت وقتی عباس دراز کشید دیدم آمد و سر عباس را برید سر عباس دیگر به یک پوست بند بود خون هم نمی‌آمد و از روی زانوی آقا سرازیر شد که بیفتد روی زمین گفتم خدا مرگم بدهد خدا لعنت کند خدا عذابت را زیاد کند مردک تو چرا سر پسر ما را بریدی، برای چه عباس مرا کشتی دیگر داد و بیداد کردم از بس که گریه کردم ازبس که گریه کردم بی‌حال رفتم گفتم عباس را در خواب دیدم گفتند خواب زن چپ است بابای عباس گفت تو همیشه از این خوابها می‌بینی ما بی‌خوابی به سرمان زد از این اتفاقی که در خواب دیده بودم در عالم خواب خودم را می‌زدم فردای آن شب دوباره خواب دیدم در یک بیابانی هستم که هر دو طرفش جنگ است و دارند به سمت هم تیراندازی می‌کنند در عالم خواب دیدم یک تیر خورد.