https://shohada.org/fa/shahid/content/190653

شناسه خبر: 190653
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۱۰:۲۶

ايثار و فداکاري

راوی علی اکبر محمد جانی : یادم است یا جایی بود گود وقتی آب می‌آمد آنجا جمع می‌شد گودیش هم زیاد بود اما بچه‌ها فکر می‌کردند که یک قبر بیشتر گودی ندارد می‌رفتند داخل آب بازی می‌کردند روزی ما رفته بودیم به همانجا دیدم یک بچه‌ای داخل آب رفته و دست و پا می‌زند ما هم شنا بلد نبودم خدا بیامرز عباس هم شنا بلد نبود اما وقتی دید آن بچه دارد از بین می‌رود لباسش را در آورد یکی از آستین‌های پیراهنش را در آورد به من داد و خودش وارد آب شد قرار بود دست آن را بگیرد و من هم آستینش را بکشم و آنها را بکشم بالا همین‌طور که آستینش را گرفته بودم آستینش کنده شد و خودش هم افتاد داخل آب یک نفر با ماشین آمده بود به آن محل برای تفریح فوراً ایشان پرید داخل آب و هر دو نفرشان را نجات داد من هم دو دستی به سرم می‌زدم که داداشم با آن فرد دیگر رفت. به قلب ما از خواب بیدار شدم دو روز از این خواب گذشت که دیدم شوهرم به خانه آمد با دو دستمال گوشت که از بازار خریده بود نگو کسی به ایشان خبر داده که فرزندت شهید شده است و پیکرهایشان را هم آورده بودند در بیمارستان نگهداری می‌کردند دیگر شوهرم آمد به خانه به ما موضوع را گفت با شنیدن این خبر من جوش کردم و در کنار دیوار که ایستاده بودم افتادم روی زمین پرسیدم گوشت‌ها را برای چه خریده‌ای؟ گفت مهمان داریم گفتم در این فصل زمستان و نزدیکی‌های عید کی می‌خواهد بیاید گفتند هرکس باشد می‌آید پرسیدم این مهمانها از کجایند گفت حالا برو خانه را مرتب کن همسایه‌ها را فهمیده بودند آمدند و گفتند فردا تشییع جنازه است آن روز هفت شهید آورده بودند و تشییع جنازه خوبی انجام شد. روز سوم خرج دادند و به سر مزارش رفتند.