https://shohada.org/fa/shahid/content/191522
شناسه خبر: 191522
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۱۰:۳۸
خاطرات سياسي
راوی محمد علی کشمیری: برادر کوچکم می گفت : روزی با برادرم اسد ا... برای راهپیمایی رفته بودیم وقتی جلوی مأمورین رسیدیم ، اسد ا... به من گفت : دستت را بلند کن و ا... اکبر بگو . من که چشمم به مأمورین افتاد سراسر وجودم را ترس فرا گرفت و نتوانستم دستم را بلند کنم و با صدای بلند ا... اکبر بگویم بعد از این که به خانه آمدیم اسد ا... به من گفت : شما که از یک مأموری که یک اسلحه خالی دوشش است می ترسی به درد هیچ چیز نمی خوری . بعد گفت : از این به بعد نترس چون آنها با ما کاری ندارند و با صدای بلند شعار بده .