https://shohada.org/fa/shahid/content/192708
شناسه خبر: 192708
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۱۰:۵۵
ادای دین
به روایت از زهرا سیدآبادی : به خاطر دارم هنگامی که علیرضا به مرخصی آمده بود، در آن موقع برادرم مفقود بود. گفت: می خواهم بروم خانة دایی و به آنها سری بزنم. گفتم: برو. بعد از آن زن برادرم گفت: علیرضا تمام شب را در حیاط قدم می زد و با خودش زمزمه می کرد. وقتی از خانة دایی اش برگشت، به او گفتم: دیگر نمی خواهد به جبهه بروی ما اینجا خیلی کار داریم. پدرت هم دست تنهاست. رو به من کرد و گفت : من از زن دایی و بچه هایش خجالت می کشم و شرمندة آنها هستم. اگر به جبهه نروم آنها نمی گویند که جنگ را ناتمام رها کردند، بسیجی ها در خانه هایشان خاطرجمع نشسته اند. بعد شما جواب آنها را چه می خواهید بدهید. با حرفهای او من قانع شدم و بعد از چند روز عازم جبهه شد.