https://shohada.org/fa/shahid/content/195126

شناسه خبر: 195126
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۱۱:۲۷

خواب و روياي ديگران درمورد شهيد

یک بار خواب دیدم خانوادگی به همراه عموی بزرگترم به بهشت رضا مزار پدرم و دیگر شهدا رفته ایم هنوز به مزار پدرم نرسیده بودیم که به مادرم گفتم :من زودتر می روم و شما دنبال من بیایید همین طور که می رفتم ناگهان پدرم را دیدم که سر مزارش نشسته است . تا مرا دید از جای خود بلند شد و به طرف من آمد و مرا در بغل گرفت و بوسید سپس گفت : بابا جان منتظرت بودم آمدی گفتم : بله باباجان مادر و خواهرانم و عمو هم در راه هستند . بعد پدرم گفت : بسیار خوب دخترم تا زمانی که آنها می آیند بیا تا یک جای خیلی خوب ببرمت . سپس با پدرم به یک باغ بزرگ و سرسبز که چراغانی شده بود رفتیم جلوی در باغ خانمی با یک سطل شیر ایستاده بود . زمانی که می خواستیم وارد باغ شویم آن خانم گفت : باید اول هرکدام یک لیوان از این شیر بخورید و بعد وارد شوید . پدرم به من گفت : دخترم شیر می خوری ؟ گفتم: نه شیر دوست ندارم آن خانم وقتی این حرف را شنید گفت : تا شیر نخوری حق وارد شدن به باغ را نداری سپس با اصرار پدرم هر کدام یک لیوان شیر خوردیم و وارد باغ شدیم . بعد از پله هایی که به خانه های بزرگ و زیبا ختم می شد بالارفتیم در حین بالارفتن از پله ها متوجه نوز ریبایی شدم که از آن خانه بیرون زده بود به پدرم گفتم : اینجا چه خبر است ؟ ما کجا هستیم ؟ پدرم گفت : من و همه دوستانم اینجا با هم زندگی می کنیم و هر وقت خانواده هایمان برای دیدنمان می آیند می توانیم آنها را با خود به اینجا بیاوریم . وارد خانه که شدم دیدم یک روحانی بر روی منبر نشسته است و برای برادران سخنرانی می کند بعضی از آن برادرانی که آنجا نشسته بودند قبل از شهادتشان دیده بودم و می شناختم من غرق تماشای آنجا بودم که پدرم گفت : مریم جان شما اینجا باش تا من برگردم به پدرم گفتم : من هم با شما می آیم . ایشان گفتند : شما نمی توانید با من بیایید چند لحظه صبر کن تا من برگردم سپس به داخل اتاق دیگری رفت هنگامی که نزد من برگشت دیدم پدرم گریه می کند و حال پریشانی دارد همچنان که گریه می کرد دست مرا گرفت و از آن خانه و باغ بیرون آمدیم بعد از پدرم پرسیدم پدرجان چرا گریه می کردید؟ گفت: یکی از علما فوت کرده اند تقریباً سه ماه بعد از این خواب امام خمینی (ره) فوت کردند.