https://shohada.org/fa/shahid/content/195129
شناسه خبر: 195129
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۱۱:۲۷
عشق به جهاد
من و مرتض صنعتی در سال 61 باهم همکار و دوست شدیم برادر صنعتی در آن زمان چهار دختر داشت و من تازه ازدواج کرده بودم یک سالی از آشنایی ما می گذشت. در یکی از ماموریت ها آن سال قرار شده بود یکی از ما دو نفر به منطقه برویم به خاطر همین من و مرتضی بر سر اینکه کدامیک از ما به جبهه برود با هم دیگر به شوخی مجادله ی لفظی می کردیم من گفتم : پیامبر فرمودند : کسیکه چهار فرزند دختر دارد وسرپرستی آنها را بر عهده دارد جهاد کردن از وظایف اونیست و مرتضی در جوابم گفت : به قول معروف شما تازه داماد هستید و هزار و یک آرزو هنوز بر دل داری به همین دلیل بهتر است که اینجا بمانی و کارهای اینجا را انجام دهی تا من بروم . در همین اثنا مسئولمان حاج آقا نادری که اتاقش کنار اتاق ما بود متوجه سرو صدای ما شده بود به اتاق آمد و گفت: هیچکدامتان نمی توانید به جبهه بروید چون فعلاً به وجود هر دوی شما در اینجا نیاز است . چند روزی به همین ترتیب گذشت و ما هر دو در بهداری تیپ مشغول بودیم . یک روز از درخت انگوری که در محوطه محل کار داشتیم مقداری انگور چیدم و آوردم . و گفتم : بیا مرتضی از این میوه ی بهشتی نوش جان کن تا شاید خدا بخواهد که شهید شوی گفت : من این انگورها را می خورم اما می دانم که شهید نمی شوم من باید زنده بمانم و خدمت کنم . به او گفتم حالا این انگورها را بخور انشاءا… اگر قسمت باشد حتماً شهید می شوی . درحال صحبت کردن بودیم که حاج آقا نادری وارداتاق شد وگفت : یکی از شما دونفر باید آماده شوید تا به منطقه رود . بالاخره تصمیم گرفتید کدامتان برود یا نه ؟ سرانجام برای رفتن به جبهه قرعه کشی کردیم و قرعه به نام مرتضی افتاد که برود او بعد از چند بار که به جبهه رفت و برگشت سرانجام در عملیات قادر به درجه رفیع شهادت نائل گشت