https://shohada.org/fa/shahid/content/195142

شناسه خبر: 195142
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۱۱:۲۷

محبت و مهربانی

به یاد دارم یک هفته قبل از شهادت پدرم بود ایشان یک روز صبح قبل از رفتن به بهداری به من گفت:مریم جان اگر دختر خوبی باشی و در کارهای خانه به مادرت کمک کنی و مادرت از تو راضی باشد قول می دهم یک هدیه خوب برایت بگیرم. من هم پذیرفتم و گفتم چشم پدر جان. بعد پدرم از من پرسید: چه چیزی دوست داری تا برایت بخرم، و من درخواست یک ساعت مچی کردم. پدرم که رفت سرکار و من در طی روز به مادرم در کارها کمک کردم و مواظب بودم که کاری نکنم که مادرم از من ناراحت شود. نزدیکهای ظهر شده بود و من بی صبرانه منتظر برگشتن پدرم بودم اما چون خسته بودم در گوشه ای از اتاق خوابم برده بود. در خواب بودم که ناگهان احساس کردم کسی دستم را نوازش می کند وقتی چشمانم را باز کردم دیدم پدرم کنارم نشسته و در حالی که دستم را در دست دارد به من نگاه می کند سریع بلند شدم و سلام کردم یک دفعه چشمم به ساعت مچی ای افتاد که در دست پدرم بود. خیلی خوشحال شدم و از شدت ذوق و شوق خودم را در آغوش او انداختم و تشکر کردم و پدرم نیز مثل همیشه دستش را بر سرم کشید و پیشانی مرا بوسید.