https://shohada.org/fa/shahid/content/195150
شناسه خبر: 195150
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۱۱:۲۷
آخرین وداع با خانواده
آخرین بار که پدرم را دیدم شبی بود که ایشان به همراه تنی چند از برادران سپاه که از همکاران خودشان بودند به منزل آمدند. پدرم وقتی با میهمانانش وارد خانه شدند به مادرم گفت: بی بی جان امشب میهمان داریم دوست دارم حسابی از این برادران پذیرایی شود. مادرم گفت: با این حالی که دارم ـ آن زمان مادرم حامله بود ـ نمی توانی به خوبی از آنها پذیرائی کنم." پدرم گفت اشکال ندارد نمی خواهد زیاد خودت را اذیت کنی من و مریم هم کمکت می کنیم و نمی گذاریم دست تنها باشی" پدرم بعد از گفتن این سخن بلافاصله دست به کار شد ویک سینی چائی برای میهمانانش ریخت و برد مادرم، در آشپزخانه مشغول تدارک شام بود که به طور ناگهانی قابلمه آب جوش روی بدن مادرم ریخت و بدن ایشان سوخت. پدرم تا متوجه ی این اتفاق شد به سرعت خودش را به آشپزخانه رساند و مادرم را به اتاق دیگر برد تا زخمهای ناشی از سوختگی او را پانسمان کند پدرم در حین اینکه به مادرم کمک می کرد و زخمهایش را پانسمان می کرد اظهار ندامت می کرد و خود را مقصر و ــــــــــ این اتفاق می دانست به مادرم می گفت: بی بی جان من را ببخش پیش جدت فاطمه زهرا روسیاهم. تو را به خدا من را ببخش. من نباید تو را با این حال خرابت به زحمت می انداختم. بعد از اینکه پدرم زخمهای مادرم را پانسمان کرد و یک آمپول مسکن به او زد. تا دردش کم شود و بخوابد من و پدرم به اتفاق هم شام را حاضر کردیم و از میهمانان پذیرائی کردیم. بعد از صرف شام و پذیرائی از میهمانان من پیش مادرم در اتاق دیگر نشسته بودم که پدر آمد و گفت مریم جان بلند شو برو بخواب تا خستگی ات گرفته شود. من بیدار هستم و از مادرت پرستاری و مواظبت می کنم. بعد من رفتم خوابیدم و پدرم پیش مادرم بیدار ماند تا از مادرم مراقبت و پرستاری کند. آن شب پدرم تا صبح بیدار مانده بود و حدود ساعت 4 صبح بود که آمد من را بیدار کرد و گفت: مریم جان بلند شو نمازت را بخوان و چائی را هم دم کن ما می خواهیم برویم مأموریت به پدرم گفتم: چرا اینقدر زود می خواهید بروید هنوز که هوا تاریک است پدرم در جوابم گفت: بخاطر اینکه توسط دشمن شناسائی نشویم، باید زودتر را بیفتیم، بلند شدو نمازم را خواندم و چائی و صبحانه را آماده کردم و آوردم. پدرم اصلاً حال خوبی نداشت رنگ صورتش پریده بود. گفتم پدر جان چرا اینقدر رنگ و رویتان پریده است؟ ایشان گفت: نگران حال مادر هستم من خیلی شرمنده ی او هستم. او در زندگی من سختی زیادی کشیده است من باید بروم مأموریت "بعد از خدا او را به تو می سپارم مواظبش باش تا حالش خوب شود به محض اینکه مأموریتم تمام شد بر می گردم پیشتان" پدرم قبل از رفتن لباسهایش را عوض کرد و لباس بسیجی به تن کرد که مادرم از ایشان پرسید چرا لباس بسیجی می پوشی و در جواب مادرم ایشان گفت:" دیشب در منطقه شناسائی شدیم باید لباسهایم را عوض کنم" بعد پدرم از ما خداحافظی کرد و با دوستانش به مأموریت رفت.