https://shohada.org/fa/shahid/content/195544

شناسه خبر: 195544
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۱۱:۳۱

شجاعت و شهامت

راوی غلامرضا صادقیان: محمود تعریف می کرد: پس از آن که به توفیق خدا خرمشهر فتح شد یک ساختمان دو طبقه در وسط شهر باقی مانده بود که نیروهای سپاه و ارتش را محاصره کرده بودند. می گفتند: ستاد فرماندهی نیروهای عراقی در آنجاست و ما قصد داریم آنها را اسیر کنیم. یکی دو نفر از بچه های سپاه رفتند جلو که آنها را به شهادت رساندند هر کس جلو می رفت شهید می شد. برادران سپاه نظرشان این بود که ساختمان را منهدم کنند و برادران ارتشی نظرشان بر اسیر کردن نیروهای عراقی بود. یکی از برادران سپاه آمد جلو و به من گفت: تو اینجا چکار می کنی؟ تو که کوچک هستی آیا می توانی با آرپی جی شلیک کنی؟ گفتم: بله مرا برد عقب تو که از دید بقیه افراد دور شدیم. گفت: طبقه فوقانی ساختمان را بزن. من هم زدم و ساختمان فرو ریخت. و تقریباً همه کسانی که در ساختمان بودند کشته شدند. افسران ارتش آمدند و گفتند: برای چه زدی؟ تو نظر خاصی داشتی. ما می خواستیم اینها را اسیر کنیم من که ترسیده بودم گریه می کردم و گفتم: خوسرانه نزدم یک نفر به من دستور داد. در همین حین آیت ا... خلخالی از آن طرف آمدند. بعد از احوالپرسی گفتند: این بچه کیست؟ یکی از افسران گفت: ما می خواستیم عراقی ها را اسیر کنیم که این بچه زده ساختمان را خراب کرده. حالا از او می پرسیم که کی هستی و از کجایی و برای چه زدی؟ می گوید: من فرمان اجرا کردم. آیت ا... خلخالی دست به پشت من زد و گفت: این شیر مرد خراسانی را رها کنید. او رفیق من است.