https://shohada.org/fa/shahid/content/197423
شناسه خبر: 197423
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۱۱:۵۶
نظافت و وضع ظاهري
راوی علیرضا زنگنه: به خاطر دارم یک شب قرار بود خانواده ی ما به دیدن پدر بزرگم بروند و چون فصل زمستان بود لباس زیاد می پوشیدیم و وقتی که از خانه بیرون آمدیم دیدم یکی درب خانه را می زند وقتی درب را باز کردم چند نفر از قوم و خویشان مان بودند و با اینکه ما می خواستیم برای شب نشینی به دیدن پدر بزرگمان برویم برگشتیم و میهمانانمان را به خانه دعوت کردیم. و تا آخر شب منزل ما بودند و ما هم بعد از رفتن آنها خوابیدیم و برادرم داریوش از ما زود تر خوابیده بود. نیمه های شب بود که مادرم با صدای بلند می گفت: پسرم. داریوش در خانه نیست. و ما با خودمان فکر کردیم که چون به پدر بزرگش علاقه ی شدیدی داشت به خانه آنها رفته است. راه افتادیم به طرف خانه ی پدر بزرگم. در راه سگ های زیادی در کوچه جمع بودند. (چون فصل زمستان بود و گله ها را به خانه آورده بودند تمام سگ ها در روستا پرسه می زدند) با خودمان گفتیم؛ امکان ندارد داریوش با وجود این همه سگ به خانه ی پدر بزرگ رفته باشد. ولی وقتی که به خانه ی پدر بزرگم رفتیم، دیدیم ایشان در منزل آنهاست و از شجاعت و شهامت ایشان انگشت به دهان مانده بودیم.